http://blogskin.ir/skin12.php دغدغه های یک مادر

 

دغدغه های یک مادر

 
 

 
 
خدیجه زائر

یک مادرم با دغدغه های فراوان برای فرزندانم چه انها که زائیده ی منند و چه انها که برشاخسار دیگری روئیده اند........بعد کربلا 87 به نت امدم تا دانه های برخاک افتاده را به رشته ی مهر حسین علی پیوند زنم و در پندار من راه از عشق محض به همه ی انسان ها می گذرد و کودکی پیامبرگونه.....نه همچون قدیسین پرمدعا که تنها هنرشان گسیختن رشته ی مهر ازلیست.....ادمها را دوست دارم زیرا رد دستان یار را دارند و مادری را پاس می دارم زیرا زایش مهر افرین است... و پرورش ایستادگی در طریق مهر..........

 

 

موضوعات

عشق(۳)

محمد(۳)

ایمان(۳)

خوشبختی(۳)

زهرا(۳)

خـــــون(٢)

عروس(٢)

قیامت(٢)

خدا(٢)

حسین(٢)

چشم(٢)

عروسی(٢)

سلامتی(٢)

پیامبر(٢)

بهشت(٢)

عاشورا(٢)

سیب(۱)

جنگ(۱)

جوان(۱)

هجرت(۱)

مریض(۱)

شقایق(۱)

درس(۱)

خنجر(۱)

استخر(۱)

دغدغه(۱)

هیاهو(۱)

طلوع(۱)

حضرت عباس(۱)

حاجی(۱)

ادم(۱)

سقا(۱)

مریم(۱)

بیعت(۱)

مهرداد(۱)

جانوران(۱)

عیسی(۱)

قهوه(۱)

آبان(۱)

مریوان(۱)

پریسا(۱)

عزا(۱)

حوصله(۱)

مهلت(۱)

آقاجان(۱)

لالائی(۱)

مادر زن(۱)

نگین(۱)

خیزران(۱)

خدیجه(۱)

ریشه(۱)

دوقلوها(۱)

عید قربان(۱)

گلشن(۱)

ثمره(۱)

خانه دار(۱)

ابگوشت(۱)

فرات(۱)

ریه(۱)

اکسیژن(۱)

مونا(۱)

زمزم(۱)

ذی الحجه(۱)

عماد افروغ(۱)

مادری(۱)

حریر(۱)

یوتاب(۱)

نیمه ی گمشده(۱)

جانبازان شیمیائی(۱)

ساغریسازان(۱)

مادر دردمند(۱)

اضغر(۱)

گوزوم(۱)

یاندیردین(۱)

پای خیالی(۱)

الجزائر(۱)

چادری(۱)

مرشدزاده(۱)

گیپور(۱)

لب(۱)

نفس(۱)

مهربانی(۱)

ذهن(۱)

غدیر(۱)

مهر(۱)

وفا(۱)

شیعه(۱)

درخت(۱)

آسمان(۱)

مادر(۱)

زینب(۱)

علی(۱)

میلاد(۱)

خانم(۱)

هدف(۱)

سارا(۱)

اینترنت(۱)

شهادت(۱)

عاشق(۱)

امام رضا(۱)

تبریک(۱)

دست(۱)

عمه(۱)

کتاب(۱)

تولد(۱)

محرم(۱)

خورشید(۱)

اسمان(۱)

موفقیت(۱)

بازی(۱)

قبله(۱)

سکوت(۱)

(۱)

دوستی(۱)

انقلاب(۱)

دین(۱)

کشتی(۱)

حج(۱)

عروسک(۱)

مبارک(۱)

جنون(۱)

مشهد(۱)

کوچه(۱)

باران(۱)

دخترها(۱)

ولایت(۱)

جهان(۱)

غم(۱)

مسلمان(۱)

داغ(۱)

نقش(۱)

تلخ(۱)

جمهوری(۱)

اربعین(۱)

بچه(۱)

مجنون(۱)

ایمیل(۱)

ظلم(۱)

کفر(۱)

پیام(۱)

مامان(۱)

روزه(۱)

زیارت(۱)

زمین(۱)

معرفت(۱)

انتقاد(۱)

برادر(۱)

اب(۱)

نجابت(۱)

قیصر(۱)

 

صفحات وبلاگ

 

مطالب اخير

گفتمان انتقادی

اگر دل دلیل است..........

اربعین

اربعین

جانوران (2 )

خاطرات ( جانوران ) ------- اسلامدشت (1)

استین هایت را بتکان

واسطه ی نجوا ( نفیسه مرشدزاده )

زیارت قیامت کوچکی است

تماشاچی ها ( نفیسه مرشد زاده )

 

نويسندگان

خدیجه زائر

 

دوستان

پارس قران ( متن و قرائت )

نفیسه مرشد زاده

یوتاب

پاره پاره ها

خاطرات فرزاد

بگذریم نفیسه مرشدزاده 1

باران ابان

روزهای جانبازی

ایدا عزیز

تنها گذر

شکلک

بانوی گیلک

بهشته

مرضیه

اشعار سید محمد رضا هاشمی زاده

شعر و دل نوشته ها

گنگ خوابدیده

تمدن سیستان

یه مرد امیدوار

دخترم (شقایق عزیز)

جملات زیبا و حکیمانه

پانیذ (شیرین تر از عسل)

چه چیزی مهمترین است؟ ( سعید عزیز)

خبر انلاین

خونه ( یاس حسینیه)

الهدی

یوسف ( عزیز)

عشق علیه السلام

نه قصیده ای نه غزل ( مادر نیلوفر عاکفیان)

راستی شعر مرا می خوانی؟

مردونه

اسیر انتظار

دغدغه های یک مادر 1

روشنک عزیز

ترجمه انلاین

مشاوره برای یک پایان نامه ی خوب

ترجمه لغوی

پخش زنده حرم امام رضا

پخش زنده حرمین کربلا (امام حسین ) و ( اقا ابوالفضل)

آرشام

تراوشات یک ذهن روان پریش ( مهرداد عزیز)

حسین سناپور

یار آشنا

باغچه ی احساس

استاذنا

شیوا

زندگی من (سارا ی خوب من )

اوقات شرعی

مطبخ خاله خانم

دنیا بهروزی

مونا

مادرستان

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

گفتمان انتقادی

http://www.khabaronline.ir/news-42375.aspx

مصاحبه با عماد افروغ را بخوانید.................


۱۳۸۸/۱۱/۱۸ | پيام هاي ديگران ()

 

اگر دل دلیل است..........

اگر دل دلیل است ....

سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

قیصر امین پور   ( اینه های ناگهان  - دفتر اول )


۱۳۸۸/۱۱/۱۸ | پيام هاي ديگران ()

 

اربعین

http://bazshoresh.blogfa.com/  این مطلب خانم مرشدزاده خیلی مرا منقلب کرد شما را نمیدانم

اما توصیه می کنم فقط یک بار بخوانید.......


۱۳۸۸/۱۱/۱٦ | پيام هاي ديگران ()

 

اربعین

 

 


۱۳۸۸/۱۱/۱٥ | پيام هاي ديگران ()

 

جانوران (2 )

قبل از ادامه باید بگویم عزیمت مان به جانوران خواست قلبی خود من بود و همسرم از قبل فضای انجا را برایم تشریح کرده بود........انجا بخشی از منطقه ی عملیاتی بود .....بخاطر وجود کمین های متعدد بر سر راه انجا ایاب و ذهاب و نیز تهیه ی اذوقه از مریوان بسیار محدود و سخت بود.........

من و دخترانم در طول مدت اقامت در انجا که حدود ٣٠ روز بود غذای غالب مان سیب زمینی و گاهی تخم مرغ بود......

٢ تا مرغ هم بعنوان غذائی شاهانه خریداری کردیم ان هم به قیمتی گزاف.......

ادامه....................

خانه ی جدید کمی تمیز تر بود........کف اتاق را با پتوی سربازی فرش کردیم.......یک یخدان یونولیتی بعنوان یخچال داشتیم که روزی نصف قالب یخ در ان می گذاشتیم....... اب را می جوشاندم و سپس در ان خنک می کردم.......اب ان منطقه بخاطر خشکسالی بسیار کم بود........اب توسط لوله هائی پلاستیکی از چشمه ای در دل کوه به خانه ها به شکلی ابتدائی لوله کشی شده بود.....سهم هر خانه یک شیر اب بود....در ٢۴ ساعت تنها یک ساعت در لوله ها اب جاری بود و برای بقیه ی روز از دبه های ۴٠ و ٢٠ لیتری که ان هم ۴ تا بود برای مصرف استفاده می کردیم.........یک دستشویی بدون شیر و یک اتاقک بدون اب که برای استحمام در نظر گرفته شده بود .........

بخاطر نبود امکانات شپش بسیار فراوان و رایج بود.....لذا ناچار بودم بخشی از اب را برای شستشوب بچه ها صرف کنم......تهیه ی کپسول گاز خیلی سخت و سهمیه ای بود .برای گرم کردن اب دبه ها را در افتاب که بسیار تند  و داغ بود می گذاشتم تا به دمای مطلوب برای استحمام برسد.......هر روز قبل از خواب عصرشان انها را در ان هوای داغ می شستم تا بتوانند ساعتی بخوابند........نه خنک کننده ای بود و نه پشه بند........اما تا دلتان بخواهد مگس درشت و سمج بود که وقتی روی تنتان می نشست بسختی می توانستی دورشان کنی.......در این اوضاع ملحفه ای را با فا صله روی بچه ها می گذاشتم و با باد بزن انها را باد می زدم تا بخوابند........

همسرم مسئول خط بود و قبل از عملیات برای خداحافظی می امد..من و دخترها در طول عملیات زیارت عاشورا می خواندیم و برای پدر شان و همه ی رزمندگان ارزوی پیروزی می کردیم........

همه ی دلخوشی ما دیدن روزانه ی او بود........او هم اذعان می کرد که علیرغم محدودیتی که برایش داریم اما خوشحال است که در کنار اوئیم........

با هم قرار گذاشته بودیم که من تحت هیچ شرائطی از خانه بیرون نروم البته دخترها برای بازی به کوچه می رفتند و من با اضطراب فراوان چشم انتظار امدنشان می ماندم........

به من گفته شده بود که احتمال گروگانگیری وجود دارد.....اما حال و هوای معصومانه ی انها مانع ان می شد که محدودشان کنم.........تنها وسیله ی ارتباطیم رادیوئی بود که فقط صدای عراق را پخش می کرد.........

روستائی ها در همه جای دنیا طبعی کنجکاو دارند........اهالی انجا گاهی به مریوان که شهری در کردستان است تردد می کردند و برای اولین بار بود که زنی با پوششی غریب می دیدند.........نیز سر غالب کودکانشان الوده به شپش بود و تمیزی دخترها ذهنشان را در گیر کرده بود به همین دلیل یک روز برای دیدن من امدند.......یکی از انها با ایما و اشاره و گویش خودشان از من دارو خواست!!!!!!!!  من متعجب نگاهشان می کردم که علتش را توضیح داد که چرا موهای دخترانت تمیز است.......ردیف دبه های اب را که در افتاب در انتظار نشسته بودند نشانشان دادم........من با استحمام مرتب روزانه......   .. و رعایت بهداشت مانع ورود موش شده بودم..موشها ناقل شپش هستند.....

من همیشه زنی عاطفی بوده ام و نسبت به خانواده ام وابستگی عاطفی شدیدی داشتم  و دارم اما برای خودم جالب بود که فضای محدود انجا........کمبود امکانات......بیخبری از اخبار داخلی هیچکدام انگیزه ای برای بازگشتم نمیشد!!!!

یک بار خانواده ی شهدا برای دیدن محل شهادت بچه هایشان به انجا امدند........یادش بخیر پدر شهید عاطفی و دیگر عزیزان با دیدن ما انقدر منقلب شده بودند که در بازگشت گفتند داغ فرزندم را با دیدن این زن و بچه هایش در ان وضعیت از یاد بردم........

هفته ی اخر تیر بود..همسرم بسختی بیمار شد.......سوزش و دردشدید شکمی با اسهال خونی......

ظرف یک هفته تمام هیکلش اب شد و بقول شهید  سعید-آ- بسیار شبیه هوشه مینه ( چریک ویتنامی ) شده بود.

شهید سعید بهمراه یکی دیگر از دوستان صمیمی همسرم برای سرکشی به ما امده بودند ( سعید دلبستگی زیادی به دخترها داشت و مرتب به ما سر می زد....)با سماجت عجیبی توام با خشم ما را مجبور به بستن وسایل کرد........همه ی اثاث ما روی دو تا صندلی لندرور ( ماشینی شبیه جیپ ) جای گرفت و من و دخترها روی دوصندلی مقابلش نشستیم........

ساعت حرکت در کمین بود.........اما او اصرار داشت که هر چه زودتر منطقه را ترک کنیم زیرا بثورات قرمزی روی پوست دخترها ظاهر شده بود.........که احتمالا ناشی از الودگی در خونشان بود......

هوا بسیار داغ و باد خشکی صورتمان را می زد.........بچه ها بیخیال و البته خوشحال از دیدن عمویشان ( دوستان پدر را عمو صدا می زدند )........من هراسان دو سوی جاده را نگاه می کردم و هر اینه در انتظار اصابت ارپی جی به ماشین مان بودم........سعید رانندگی می کرد و اقای ک با کلتی به بیرون اشاره داشت.....کمی که گذشت سعید به تلخی گفت با این می خوای جلوی ارپی جی بایستی؟

چشمان سعید بخاطر باد و خاکی که برسر و رویمان می خورد غرق خون بود........چه غافل بودم که ان موقع نمی دانستم (در هر دو چشم سعید تر کش وجود داشت و او حتی از رانندگی نیز منع شده بود اما.........)........

یک سال بعد در یک عملیات گسترده سعید بدیدار دوستانش رفت........یادش گرامی

در رشت بیماری همسرم عفونت باکتریائی از نوع کمیاب تشخیص داده شد........بچه ها هم بعد از مدتی سلامتشان را باز یافتند.......

                            پایان

 


۱۳۸۸/۱۱/۱٠ | پيام هاي ديگران ()

 

خاطرات ( جانوران ) ------- اسلامدشت (1)

مدتی است که دل و دماغ نوشتن ندارم ........جور خاصی پر و خالی ام........کمی عجیبه؟ اره خودم هم باور دارم.....مواجهه با افکار دیگران در عین حال که خیلی جذاب و اموزنده است اما گاهی ادم را بدجوری شوکه می کنه........وقتی مطالب خانوم مرشدزاده رو می خونم انگار کسی دردهای منو فریاد می زنه........انگار کسی افکار منو بزیبائی و رساتر از خودم بزبون میاره اینه که فکر می کنم کمی سکوت کنم......

از صبح که بیدار شدم یک جور خاصی انگار در حال تب و هذیان باشم مدام از حال به گذشته پرتاب میشم........دوباره خاطره ی گذشته ها.جانوران........مریوان....منظره ی سنندج از بالا در شب.......شکوه کوه ابیدر که چشم انداز قشنگ خونه مون بود........و دخترا که مثل دوقلوهائی متفاوت بودن مدام از جلو چشام رژه میرن......باید بنویسم شاید سبک شم.....

خرداد سال ۶٣ بود.......مامانی بر اثر بیماری درگذشته بود.جای خالیش بدجوری گوشه ی قلبم را زخمی کرده بود.......ماه های قبل بیماری خیلی باهم صمیمی شده بودیم....مثل الان من مرتب در خاطرات گذشته سیر می کرد......اخر شیها قبل از خواب اولی را ( دومی در راه بود ) بغل می کردم و می رفتم پیشش........پدر شوهرم روی صندلی مخصوصش چرت می زد......ان وقت او شروع می کرد به نقل خاطراتش........ذهن جوان و خام من ان روزها قادر به درک همه ی ان مطالب نبود اما خب شنونده ی خوبی بودم برایش......شاید روزی قصه ی مامانی را بنویسم......فصل مشترک ما عشق عمیقی بود که به همسرم که پسر او بود داشتیم........بعدها دریافتم که چقدر در خفا غصه ی تنهائی های مرا می خورد......

بعد از او در و دیوار خانه رنگ غریبی گرفته بود.......حجم تنهائی ام مثل بادکنکی که کنار اتش بگذاری باد کرده بود......

محل خدمت همسرم روستائی از توابع مریوان بود...جائی فاقد امکانات اولیه زندگی انچنان که به جانوران مشهور بود در حالی که نام واقعیش اسلام دشت بود........

دختر اولم دوسال و نیمه و دومی یک سال کوچکتر بود.....

با وسائلی مختصر ( یک گاز سه شعله ی رومیزی - مقداری ظرف و وسائل اشپزخانه-لباس که جمعا دو گونی را پر کرد راهی شدیم.......برای رسیدن به روستا چند کمینگاه را رد کردیم و سرانجام بعد از ١۴ ساعت سفر در دل کوهها در شیبی به جانوران رسیدیم......از کنار جویباری که در اطراف با درختان توت در امتداد جاده ی خاکی نظاره گر ما بودند گذر کردیم.......

همسرم ما را به طرف منزل یکی از پیشمرگان هدایت کرد که نسبتا به زبان ما اشنائی داشت..

این خانه مثل بقیه ی خانه های روستائی  با خشت و گل بنا شده بود ........شامل دو اتاق ٩ متری که یکی در اختیار  ما و دیگری از ان انها بود...روبروی این دو اتاق که به سبک معماری کردها توسط راهروئی کوچک از هم جدا می شد انبار - سرویس بهداشتی!! قرار داشت!کل مساحت این خانه در حدود ١٠٠ متر بود که با دری کوتاه به کوچه ای خاکی مشرف بود.در ابتدای ورودم تشت ابی نظرم را به خود جلب کرد که در ان یک شیلنگ اب که به انتها ی ان شیری به شکلی ابتدائی وصل بود و اب از ان سریز می شد..ان تشت نقش حوضچه ی اب را داشت........

وسایلمان را گوشه ای چیدیم و در انتظار اماده شدن خانه ای شدیم که برای اقامتمان در نظر گرفته شده بود.....

همسر پیشمرگ جوان زن جوان و زیبائی بود که لباسهائی از حریر به رنگهای شاد می پوشید.کودکی چندماهه نیز داشتند......عصر روزی بساط پخت نان را علم کرد و در برابر چشمان مشتاق دختر ها با وسائلی ابتدائی نان پخت...عطر نان تازه با کاسه ای ماست در کنارش..........

بعد از ظهر بود بچه ها در خواب بودند متوجه ی صدائی شدم......توجه ام به سمت وسائلمان بود که موشی بی دغدغه در میان انها وول می خورد....بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم.....وحشتزده و مضطرب نگاه می کردم......کمی ماند و از سوراخی خارج شد........ایاب و ذهاب این همسایه ی کوچک و چندش اور تا پایان اقامتمان در انجا ادامه داشت و جالب اینکه کم کمک ترسم می ریخت........

زن جوان نگاه مهربانی داشت  و با اینکه فارسی نمی دانست اما با صداقتی شگفت با لهجه ای زیبا با من حرف می زد و من بسختی و بزعم خودم سر تکان می دادم........

کم کم اثار بیماری در بچه ها ظاهر شد و هر دوتا مبتلا به اسهال خونی شدند....بیحال و تبدار در برابر م درد می کشیدند و من هیچ دارو و یا مسکنی نداشتم غیر از زیارت عاشورا.......اولین درمانگاه در مریوان بود با فاصله ی خطرناک کمین های متعدد.........اشک می ریختم و دعا می خواندم...........علت بیماری بچه ها عدم رعایت بهداشت توسط زن جوان بود.او کهنه های بچه را در اب تشتک می شست و من بیخبر از ان اب برای شست و شو استفاده کرده بودم......

ادامه دارد.............

 


۱۳۸۸/۱۱/٩ | پيام هاي ديگران ()

 

استین هایت را بتکان

http://morshedzade.blogfa.com/8801.aspx                                        

این پست خانوم مرشد زاده وصف حال خیلی هاست........بخوانید.........


۱۳۸۸/۱۱/٧ | پيام هاي ديگران ()

 

واسطه ی نجوا ( نفیسه مرشدزاده )

فکر کن یک صبحی لیوان چایی به دست بنشینی روی صندلی همیشگیت، پایت را گیر بدهی به لبه‌ی جلو، دکمه‌ی کامپیوتر را بزنی و مثل همیشه منتظر موجی از رنگ و تصویر و خبر بمانی. منتظر قتل‌ها، دروغ‌ها رسوایی‌ها، کلیک، یک هورت چای، اینتر و ناگهان روی صفحه‌ات، فقط نوشته شود: «ای فرزند آدم»

فکر کن ایمیلت را باز کنی و کسی پیام گذاشته باشد:«پس به کجا می روید؟1»

می چسبد؟ نه؟

کی گفته آدم وسط عصر «دگمه‌ها و صفحه‌ها» دلش تنگ پیامبری نمی‌شود؟ دلتنگ یکی که ماموریت داشته باشد دل بسوزاند. یکی که رسالتش این باشد که زنجیر و قلاده‌های مرا باز کند.2

این درست که من الآن سراپا لای بندها هستم سراپا غل و قلاده. آن‌قدر به بندها عادت دارم که نمی‌دانم قبل از تنیدن آنها چه بوده‌ام. و اصولا یک فرضی هست که اگر این‌ها را بردارند، من آن زیر مجسمه‌ای شکسته و خرد باشم و در جا فرو بریزم. همه‌ی این‌ها درست، ولی هوسش که هست.

هوس پیامبری مبعوث بر من که به او گفته باشند: «پیدایش کن، خیلی تنهاست.» هوس این که یکی با چشم‌های دلسوز و هراسان، مهربان نگاهم کند. به جا نیاورد. ناباورانه چشم بمالد و بعد گریه‌اش بگیرد: «پسر آدم چه بلایی سرت آمده؟»

 

هوس یکی که با دهان باز از بهت، خیره بماند به تن بنفش و روح آماس کرده‌ی من، به زخم‌های چرک ریز و تاول‌هایم زیر بندها و حلقه‌ها. یکی که بیاید جلو، تک تک حلقه‌ها را بر دارد، تیغ‌ها را جدا کند، زخم‌ها را بشوید و لای هقهقی غمگین بپرسد: «کی تو را از پروردگارت جدا کرد؟»3

 

این روزها به آمدنش نیاز ندارم؟

 

حتی توی خواب خیلی سنگین هم آدم هوس یکی را می‌کند که مامور باشد با ظرافت، حتماً با ظرافت، او را بیدار کند. گیرم کلی ناز کنم و خودم را بزنم به خواب، از سر لج تا لنگ قیامت بخوابم، حتی توی همین وضع هم خیلی حال می‌دهد یکی آمده باشد که با لطف مرا بیدار کند.

 

گیرم از ترس روشنایی تندی که از پنجره‌ی  گشوده می‌ریزد، چشم باز نکنم، حتی توی همین حال هم صدای ماموری مهربان لذت دارد. صدای یکی که دست می‌کشد بر سر روح و به نجوا می‌گوید: «پاشو برویم» من غلت می‌زنم، خمیازه می‌کشم و پشت می‌کنم به او و او باز زمزمه می‌کند:« به زمین چسبیدی؟»4 هراسان می‌پرسد:« به همین جا راضی شدی؟»5

 

باید برگردد، نه؟ خیلی لازمش داریم. باید دوباره مبعوثش کنند. دور شده. کلمه شده. تاریخ شده. رفته لای کتابها. می‌روم پی او، در کوه‌ها، سنگ‌ها، غارها. به هر غاری می‌رسم تار عنکبوت بسته، آشیانه‌ی یک جفت پرنده‌ی بیابانی هست و چوپان یتیمی که ناگهان به نام او خوانده باشد نیست.

 

نیست چون من هنوز غریبه‌ام. چون او از شهر نادان‌ها شبانه گریخته. چون من خود را به خواب زده‌ام و نوازش کاری برایم نمی‌کند. چون انسان حوصله‌ی فراخ پیامبران بزرگ را سرریز کرده است.

 

می‌نشینی روی صندلی، لیوان چایی به دست. با حس تنهایی و هوس داشتن «برادری بزرگ». اسمش را می‌دهی به نرم افزار جستجوگر :« محمد(ص)». خیلی محمد هست. کدامشان را می‌خواهی؟ محمدی که زیر سنگینی بار کلمات فرود آمده، مدهوش روی سنگ‌ها افتاده. این در توضیحات یافته‌های نرم افزار نیست. چون ما از این زاویه به رنجی که کشیده، فکر نکرده‌ایم. آدم اگر بخواهد از وزن چیزی مظنه داشته باشد، باید یک بار مشابهش را یا حالا تکه‌ای از آن را بلند کرده باشد.

 

من و تو مدتهاست وزن سبک الهامی را هم حس نکرده‌ایم چه رسد به این که... چند وقت است به دلمان چیزی برات نشده؟ چطور قرار است بفهمیم او زیر بارش کلمات بزرگ چه حالی داشته؟

 

گفته‌اند وقتی وحی فرود می‌آمد، شانه‌هایش خم می‌شد، جوری که انگار شی سنگینی روی آن نهاده‌اند. سر پائین می‌انداخت و چون سر بلند می‌کرد؛ تمام پیشانی خیس عرق بود. این تازه مال وقتی بود که وحی با واسطه‌ی جبرئیل می‌آمد. گفته‌اند هر بار کلمه‌ها بی‌واسطه می‌آمدند، از حال می‌رفت.

گفته‌اند از حرا فرود آمد. چون بیدی باد دیده می‌لرزید. رسید خانه. خدیجه(سلام‌الله علیها) هرچه عبا و پتو در خانه بود انداخت روی دوش‌های او. هنوز از پس لرزه‌های بی‌سواد خواندن رها نشده، دوباره کلمه فرود آمد: «ای که در پارچه‌ها خود را پیچیده‌ای برخیز و هشیارشان کن» 6

 

چه تکلیف دشواری خدا از شاگرد محبوبش می‌خواهد. فکر کن بایستد آن‌جا تنها با شانه‌هایی نحیف و خدا در گوشش نجوا کند: «بگو به بندگانم که من نزدیکم. صدایم اگر کنند جواب می‌دهم» 7. معلوم است بی‌هوش می‌شود. اما ما از رنج این واسطه‌ی نجوا چه می‌فهمیم؟

 

1. فاین تذهبون. سوره تکویر

2. یضع عنهم اصرهم... سوره مائده

3. ما غرک بربک الکریم. سوره انفطار

4. اثاقلتم الی الارض. سوره توبه

5. ارضیتم بالحیوة الدنیا. سوره توبه

6. یا ایها المدثر قم فانذر. سوره مدثر

7. و اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب. سوره بقره

 

 

بگذریم

۱۳۸۷/۰۶/۱۱
 
 

۱۳۸۸/۱۱/٦ | پيام هاي ديگران ()

 
Blog Skin