گمانم عشق هم خاصیتی دارد که بایستی جا بیفتد تا

خودش را آن طور که هست نشان بدهد....

یکیش اینست که دل باید رقیق و نازک باشد تا بشود با تلنگری شکست....

دیگر اینکه معشوق جلوه گری را به کمال برساند و عاشق را تا سرحد جنون

مست و خراب کند...........

وگرنه دل همیشه دل است و ما همواره همان............

آرتادخت من قربانش بروم.......در جلوه گری دست زلیخا را از پشت بسته

شما حساب کنید این دل شکسته ی ویران ما

چطور باید از پس چنین شیدایی بر اید......

گمان می کنم بخاطر جمع همین خواص است که فرموده اند نوه مغز بادام

است ..........وگرنه من فرزند ذلیل هیچوقت دلیل نوه نمی شدم که شدم.....

هم او رمز دلبری داند و هم دل نازک ما مهیای عاشقی است.......

نشسته ایم به صرف چای که می آید با لیوان آبی کنارمان می نشیند

ما حین نوشیدن چای گفتگو می کنیم او هم ایضا........

هر از گاهی جرعه ای آب و

کلمات قصاری........

( اصلا خوشم نیومد.......بزارید یکم توضیح بدم -

مامانی پاش درد میکنه باید باهاش دوست باشید و باهاش بازی کنید )

انگشت شست و اشاره اش را به هم می زند و در نقش خودش و مامانش.......یا

خودش و پیشی گربه ها داستان سرایی می کند........گاهی ناگهان به موجوداتی

خیالی  ( دایناسورها ) با شمشیر خیالی حمله می کند .و نجاتمان می دهد......

این روزها فارغ از درس و تحقیق و..........روزهایم را با حضور گرم و دوست داشتنیش

معطر می کنم........شما هم بفرمایید.......قلب