تابستان سال ۶٠ بود.خبر رسید که اداره اموزش و پرورش در صدد جذب نیروی پیمانی برای کادر اموزش ابتدائی است .قریب ٢ سال از ازدواجم می گذشت و فرزند اولم در راه بود . در ازمون شرکت کردم و خوشبختانه با امتیاز بالا پذیرفته شدم . مرحله بعد گزینش حضوری بود که مثل یک مصاحبه برگزار می شد.نوبت که به من رسید  جوانی با قد بلند و ته ریش با من مصاحبه کرد ...سوالات در زمینه هائی طرح می شد که پاسخ به انها با توجه به سابقه مطالعاتی من چندان دشوار نبود و همانطور که انتظار می رفت   ازمن خواسته شد که برای مقطع راهنمائی مصاحبه ی دیگری بدهم و من هم قبول کردم .این بار نیز از عهده ی امتحان پیروز در امدم به من گفتند که در تعیین سطح شما برای دبیرستان پذیرفته شده اید. وقتی چند روز بعد به اداره مراجعه کردم به اتاقی هدایت شدم که در ان خانمی محجبه روبرو به در ورودی نشسته بود. ظاهرا"  قرار بود در مواجهه با وی دلائل سطح بالای محفوظات من که بنظرشان شک برانگیز بودمورد بررسی قرار گیرد.من ان خانم را بیاد نداشتم اما او مرا در کلاس تفسیر موضوعی دانشگاه دیده بود...ولی نام مرا به اشتباه ذکر می کرد.میان دوراهی بدی گیر کرده بودم زیرا فرد مورد نظر نیروی استخدامی شاغل به کار در شهرستانی از حومه بودکه همسرش بیکار و انها    برای اداره ی زندگی شان به درامد ان خانم نیاز داشتند( فرد مورد نظر با یک گروهک در ارتباط بود که من از ان اگاه نبودم) .من فقط تلاش می کردم که خودم  را از اتهام مبرا کنم و نیازی به معرفی فرد مورد نظر نمی دیدم از طرفی فشار روحی زیادی که در ان مواجهه به من دست داد به حدی بود که بیم ان داشتم که فززندم را نیز در این راه از دست بدهم لذا به اصرار همسرم دنباله کار را رها کردم .یک ماه بعد این گروه که وابسته به انجمن حجتیه بودند شناسائی و به سزای اعمال ننگین شان رسیدند . اما من مجبور به خانه نشینی شدم.چند ماه بعد توسط یکی از بستگان در جریان حلالیت طلبی ان مرد جوان قرار گرفتم نوشدارو بعد از مرگ سهراب.....(  ادامه در فرصتی دیگر)