سلام............

چند روزی میشه که حالم دگرگونه.....یک دل آشوبه ی مزمن که به هیچ تکنیک آرامبخشی جواب نمیده...یک زخم کهنه که دوباره سر باز کرده....به خودم میگم مادر عروس شمارش معکوس شروع شده...بجنب کارا عقب نمونه....اما انگار تمام وجودم با وزنه هائی چند تنی به زمین میخکوب شدن.....لبخند زدن و شاد بودن سخت ترین کار دنیا شده برام.........حتی نوشتن هم....

تمام کودکیم در بیماری مداوم مامان و آقاجان گذشت و تنهائیهایم  را با شعر و نوشتن خاطرات پر کردم...دلم می خواست که سرنوشت بچه هایم جور د یگری می شد....

وقتی وبلاگ های کودکان را سرچ می کنم دلم برای بچه هایم کباب می شود........سعی کرده ام  که کمتر مریض شوم.....باهاشون رفیق باشم...محیط شادی فراهم کنم...اما گاه موانعی بوده....یکیش همین زخم ناسور که وقتی سر باز می کنه همه جا در ابری خاکستری غرق میشه.......

کاش این درد خیالی بیش نبود و می توانستم یک جائی در ته های پستوی ذهنم حبسش کنم....کاش به موقع و با عقلی که الان دارم شجاعانه با آن مواجه می شدم....کاش می شد بعضی وقت ها ضعیف بود و آه و ناله کرد....یک عمر نقش یک آدم قوی را بازی کردم.....یاد گرفته بودم که تنها نقش زن بودن فاطمه گونه بودن است و پنهان کردن جراحت سینه از همسر....

هشت سال و اندی در جنگ گذشت بدون حتی یک روز مرخصی و دریغ از گلایه ای از هجوم تنهائی... .  بیماری....بی پولی ....با دو کودک خردسال و انواع داغ و درفشی که قوم همسر نثارم کردند ......به جرم همراهی در رسیدن به آرمانی بزرگ....

گاهی باید حرف ها را به موقع گفت زیرا انباشت آنها در سینه غمباد می شود همانطور که برای من اتفاق افتاد....با همه ی عشقی که به همسرم داشتم و دارم اما هرگز جرئت ابراز احساساتم را نداشته ام.....انقدر در گوشم از شهامت نداشته ام خوانده بود که تحمل هر سختی را امری بدیهی می دانستم....

اولین بار با زهرا راز دل گفتم.....تجربه ی شگرفی بود.....اشک های پنهانی سرباز کردند و در سیلابی عظیم لایروبی شدم.....

گاه فکر می کنم شجاعت نه در پذیرفتن شرائط که گاه قیام برای تغییر ان هاست...از جنجال بیزار بودم و هستم....

گاه برای تغییر باید تن به چالش داد...در خلاف مسیر اب شنا کرد..کاری که یاد نگرفته بودم...........

فداکاری در قاموس من از خود گذشتن بود و حال انکه گاه لازم است اول خودت دستهایت را بدیوار قلاب کنی  و سپس دیگری را بالا بکشی درست عکس کاری که من کردم....

البته زیاد مورد تشویق این و ان قرار گرفتم و در جوانی اینها می توانست مسکنی باشد.

اما بالاخره از خواب گران بیدار شدم...وجهی دیگر از عشق را شناختم بدور از وابستگی..............

عشق حقیقی پذیرش بدون قید و شرط است و قبول تمامیت موجودیت فردی خود و طرف مقابل......فقط وقتی می توانی دوست بداری که خودت را بپذیری و دوست بداری............

انگاه خواهی توانست در لذت یک رابطه ی عادلانه سهیم شوی.

پ . نوشت 1- پریسا  ی من که از بلاگفا همراه من بوده  و از دختران عزیز من است به لطف خدا میزبان دو فرشته ی کوچک شده......برای سلامتی این مادر نمونه و دوقلوهایش التماس دعا دارم.

پ . نوشت 2- مادر مهربان  (مهرداد اسدی  )  در بخش سی سی یو بستری است .برای باز گشت این بانوی عزیز به کانون خانواده دست به دعا برد اریم.