امروز صبح توانستم دوگانه ام را ایستاده و هشیار بخوانم.......

بچه که بودم مامان دائم مهمان بستر زخم معده بود و اقاجان با سرفه های مدامش تنها تکیه گاه های نامطمئن من برای ادامه ی زندگی..........با خود می گفتم هرگز بیمار نخواهم شد اگر مادر شدم.....وقتی اقاجان خواب بود بالای سرش می رفتم تا مطمئن شوم نفس می کشد...همه ی کودکی و نوجوانی ام در اضطراب از دست دادنشان گذشت....تمام عشقم دیدن سلامتی شان بود که هرگز نبود...زخم معده ی مادر و برونشیت پدر جزئ جدائی ناپذیر زندگیمان بودند...

وحالا این دومین بیماری سختم در این ٢٨سال مادری بود.....سال ٨٢ در پی یک عمل و اشتباه جراح یک ماه زمینگیر شدم....و این بار بخاطر تنگی نفس و کوتاهی در مراجعه به طبیب...........

هر دوبار در اوج ناتوانی با تصور انجام کارهای روزانه خودم را بازیابی می کردم تا یادم نرود که این مریض بیحال  و بی رمق من نیستم.........من می توانم دوباره از جا برخیزم....عذا بپزم....خانه را تمیز کنم.....بخوانم...بنویسم....و زندگی کنم........

گاهی مریض می شویم تا یادمان نرود که غرور افت است...که هر چه داریم از اوست...که سلامتی بزرگترین نعمت است...........که وجودت عزیز است...که دوستت د ارند و تو عاشقشان هستی.............

کامنت ها را می خواندم و خدا را برای عشق پاکی که نصیبم کرده شکر می کردم.....

اگر ریه هایم از اکسیژن عاری بود اما بجایش مملو از عشق پاکی بود که نقطه ی وصل من است به شما................دوستتان دارم...تا همیشه.........