حال خاصی دارم مثل کسی که از خوابی دهشتناک به بیداری پناه می برد اما نا امید و هراسان در می یابد که مرزی بین خواب و بیداری اش نیست ......انگار خوابگردی هستم که با بیقراری گام بر می دارد .....انگار هیچ چیز واقعی نیست یا شاید انقدر تلخ و دور از ذهن است که من با همه ی توان سعی می کنم که از مواجهه با ان پر هیز کنم .این روز ها روزهای سخت و هولناکی است  نه برای من تنها که برای خیلی ها...من لرزش زمین زیر پایم را به وضوح احساس می کنم ....انگار زمین در حال زایش گسلی دیگر است ..... اما کجا و چه سان ؟؟؟؟!!! هنوز  روشن نیست...بعضی ها این روز ها را با سالهای 60 و 61 قیاس می کنند ...این نیرنگی دیگر است برای محو همه ی ان پلیدی های پلشت که یاد اوریشان هم حالم را به هم می زند...کسی نمی تواند ان روز ها را به این روزها پیوند بزند لااقل تا زمانی که من هستم و ما هستیم  با انبوه خاطرات دهشتبار ان روز ها .....وقتی افتاب می درخشد درست در بالای سر دیگر هیچ سایه ای نمی ماند تا بر ابهام تان بیفزاید ...خورشید ما تابناک و روشنگر پیش رویمان را نشانمان می داد و از دیگرسو من خود از نزدیک شاهد زنده ای بودم بر جنایاتی که هر لحظه بر سرمان می بارید...چه دوستانی که با یک فرمان یکشبه رجوی به دشمنان قسم خورده ی هم بدل گشتند......گستاخی از ان هم فراتر رفت همه ی اصول انسانی و شرعی لگد کوب نفس طغیانگر او شد که ریسمان گردنش در دست دشمنان این مرز و بوم بود....ظرف سه روز همسر یکی از همرزمانش را مطلقه و سپس به زنی گرفت و نام این رسوائی را انقلاب ایدئولوژیک نامید....من خود سند رسوائی انها هستم که در حالی قصد حمله به خانه مان داشتند که فرزند اولم را باردار بودم ......جرم من بودن در صف مقابل و دفاع از انقلاب و خون شهدائی بود که در پای درخت انقلاب ریخته شده بود.....هزاران جوان پرشور و پاک این وطن الت دست این خودکامگان شدند و اواره و سرگردان در برهوت بی هویتی بازیچه مطامع این خونخواران شدند....بریدن سر نوجوان روزه دار بر سر سفره افطار و حکم به زنا در خانه های تیمی از افتخارات دیگر انهاست....بیقرار و ملتهبم و دل نگران اینده...اینده ای که با دست خودمان خدای ناکرده بر علیه خودمان شکل بگیرد.......