این روزها حس عجیبی د ارم.....شاید شبیه حسی که مریم وقتی عیسی را در آغوش داشت و به قوم خود وارد شد........زبانم در کام نمی چرخد.......دستم به قلم نمی رود...روزه ی سکوت گرفته ام........اما در سکوت بر بالین تان می ایم.نگاهتان می کنم......دلم برای آرامشی که از خانه مان پر گرفته پر می زند.......وقتی ادم به میانسالی پا می گذارد همه ی فکر و ذکرش آینده ی فرزندانش و عاقبت خویش است........خانه ای که با قیل و قال بچه ها و نوه ها ستاره باران شود و سفره ای همیشه گشاده لبریز از عطر برکت و صفا....وگاهی گریزگاهی وبازگشت به خویشتن خویش در هرم هوای حرمی به شوق وصل ........

چه کسی می توانست این روزهای حیرانی را پیش بینی کند؟؟؟؟؟هر روز بارها و بارها خاطراتم را بر فرش خیال رج می زنم.......روزهای یکدلی و همزبانی اکنون به کجا گریخته اند؟؟؟؟؟........۴٧ روز پیش دخترکم رخت سپید پوشید و من مثل همه ی مادران شادمانه او را تا خانه ی بخت بدرقه کردم......روزهای آغازین زندگیش در هجوم بادهای سرد و بیرحم سیاسی یکسره به اضطرابی مدام و خالی از شور بدل گشت......

این همه کینه و نفرت براستی کی و کجا انباشت و ما بیخبرانه و سرخوش در انتظار درو خرمن های سوخته ماندیم.........

نطفه های شوم بددلی بسته شد و بذر یاس چون علف های هرز در باغهای ما سربرآورد........

انگشت ها به طرف هم نشانه رفت و هیچ کس به خویش نگاه نکرد........

شعله ای روشن شد و هر کس در آن دمید.........اما..........

چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید..............

من داعیه ی سیاسی ندارم.......اصلا بضاعتش موجود نیست..اما بعنوان یک مادر دردمند دغدغه ی آینده ی فرزندانم آزارم می دهد......