تابستان ۵۴ بود. با خانواده و عمه کوچیک عازم مشهد شدیم.من سوم راهنمائی را تمام کرده بودم و همینطور چهارده سالگی را....ان سفر اولین سفر خانوادگی مان بود.روز قبل با مادرم به حمام رفتیم و غسل زیارت کردیم.صبح روز بعد راهی شدیم.من و خواهر بزرگم در  دو صندلی میانی اتوبوس نشسته بودیم.تمام راه به گفتگو و خنده گذشت . هنوز رابطه مان به همان سیاق است.عصر فردا گنبد طلائی امام چشمان منتظر ما را پر کرد. غریو صلوات مسافران به هوا بر خاست.من به یکباره طوری شدم.انگار یک چیزی در من شکفت و جوانه زد......حال غریبی بود...صبح فردا عازم حرم شدیم و قبل از ان مادرم یک چادر گلدار ژرژت یشمی به من داد که سرم کنم .تا ان زمان من حتی روسری سر نکرده بودم....وقتی مقابل ایوان طلا ایستادیم انگار همه چیز و همه کس تغییر کردند....من هم دیگر ان دخترک شاد و پرشور لحظات قبل نبودم...چیزی در من فرو ریخت و ارتباطی عمیق و زیبا مرا تا فراسوی بی نهایت برد..شور و وجدی بینظیر سرا پایم را در بر گرفت و عشق به تمامی وجود نورس و جوان مرا در خود غرقه کرد...چیز زیادی از ان کشف و شهود در خاطرم نمانده.....پدرم قصد ده روزه کرده بود تا نمازمان تمام باشد. در راه برگشت نیز من از چادرم جدا نشدم.من تازه به امنیتی شیرین دست یافته بودم که به هیچ وجه حاضر به ترکش نبودم.چند روزی از سفر مان گذشت...اما من دیگر ان دختر بیخیال قدیم نبودم .در ان روز ها اوج پرده دریها و تاراج عقیده و ایمان بود..دختران اندکی از نعمت حجاب بر خوردار بودند و به قول مادرم من خودم را انگشت نما کرده بودم..فشار انقدر زیاد بود که حتی بعضی از محجبه ها در جشن ها چادر از سر بر می داشتند اما من به ترفند دیگری دست زدم....از حضور در هر جائی که مستلزم کشف حجاب بود سر باز می زدم...دو ماه بعد وارد دبیرستان شدم.با معدلی که داشتم بایستی در رشته ی جامع تحصیل می کردم اما به دلیل اختلاط ان مدرسه ناگزیر وارد رشته ریاضی تجربی شدم...در کلاس ما سه نفر چادر سر می کردیم..دختر یک تاجر بازار که بعدها از دوستان صمیمی ام شد و دختری از خانواده ی مذهبی که بر خلاف من از پشتیبانی پدرش برای پوشش برخوردار بود...از اواخر سال ۵۶ نیز یک نفر دیگر به جمع ما پیوست.....گرایش او به حجاب سیاسی بود و این را من در بهار ۵٧ فهمیدم. گویا برادرش از فعالان سیاسی بود که گرایشات اسلامی داشتند. تابستان ۵۶ در یک سفر یکماهه به یکی از شهرستان های اطراف کم کمک متوجه بعضی از امور شدم و البته به علت جو پلیسی ان دوره نهایت کار ما خواندن سووشون سیمین دانشور و بعدها دکتر شریعتی و سر نوشت مبارزان چریک با تمایلات مذهبی و غیر مذهبی بود....تبادل کتاب و نوار همه در خفا و با پوشش کتب درسی دست به دست می شد...اما یادش به خیر که یک شب کتاب دفاعیات گلسرخی را زیر نور چراغ خواب مطالعه می کردم که پدرم فردا صبح به مادرم گفت دخترت همین روز هاست که توده ای شود ( جلد کتاب با قرمز نوشته شده بود) . از صبح که بلیط مشهد را گرفتم برگشته ام به چهارده سالگی و شوق عجیبی دارم..... انان که خاک را به نظر کیمیا کنند        ایا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟؟؟!!!!......