مدتی است که دل و دماغ نوشتن ندارم ........جور خاصی پر و خالی ام........کمی عجیبه؟ اره خودم هم باور دارم.....مواجهه با افکار دیگران در عین حال که خیلی جذاب و اموزنده است اما گاهی ادم را بدجوری شوکه می کنه........وقتی مطالب خانوم مرشدزاده رو می خونم انگار کسی دردهای منو فریاد می زنه........انگار کسی افکار منو بزیبائی و رساتر از خودم بزبون میاره اینه که فکر می کنم کمی سکوت کنم......

از صبح که بیدار شدم یک جور خاصی انگار در حال تب و هذیان باشم مدام از حال به گذشته پرتاب میشم........دوباره خاطره ی گذشته ها.جانوران........مریوان....منظره ی سنندج از بالا در شب.......شکوه کوه ابیدر که چشم انداز قشنگ خونه مون بود........و دخترا که مثل دوقلوهائی متفاوت بودن مدام از جلو چشام رژه میرن......باید بنویسم شاید سبک شم.....

خرداد سال ۶٣ بود.......مامانی بر اثر بیماری درگذشته بود.جای خالیش بدجوری گوشه ی قلبم را زخمی کرده بود.......ماه های قبل بیماری خیلی باهم صمیمی شده بودیم....مثل الان من مرتب در خاطرات گذشته سیر می کرد......اخر شیها قبل از خواب اولی را ( دومی در راه بود ) بغل می کردم و می رفتم پیشش........پدر شوهرم روی صندلی مخصوصش چرت می زد......ان وقت او شروع می کرد به نقل خاطراتش........ذهن جوان و خام من ان روزها قادر به درک همه ی ان مطالب نبود اما خب شنونده ی خوبی بودم برایش......شاید روزی قصه ی مامانی را بنویسم......فصل مشترک ما عشق عمیقی بود که به همسرم که پسر او بود داشتیم........بعدها دریافتم که چقدر در خفا غصه ی تنهائی های مرا می خورد......

بعد از او در و دیوار خانه رنگ غریبی گرفته بود.......حجم تنهائی ام مثل بادکنکی که کنار اتش بگذاری باد کرده بود......

محل خدمت همسرم روستائی از توابع مریوان بود...جائی فاقد امکانات اولیه زندگی انچنان که به جانوران مشهور بود در حالی که نام واقعیش اسلام دشت بود........

دختر اولم دوسال و نیمه و دومی یک سال کوچکتر بود.....

با وسائلی مختصر ( یک گاز سه شعله ی رومیزی - مقداری ظرف و وسائل اشپزخانه-لباس که جمعا دو گونی را پر کرد راهی شدیم.......برای رسیدن به روستا چند کمینگاه را رد کردیم و سرانجام بعد از ١۴ ساعت سفر در دل کوهها در شیبی به جانوران رسیدیم......از کنار جویباری که در اطراف با درختان توت در امتداد جاده ی خاکی نظاره گر ما بودند گذر کردیم.......

همسرم ما را به طرف منزل یکی از پیشمرگان هدایت کرد که نسبتا به زبان ما اشنائی داشت..

این خانه مثل بقیه ی خانه های روستائی  با خشت و گل بنا شده بود ........شامل دو اتاق ٩ متری که یکی در اختیار  ما و دیگری از ان انها بود...روبروی این دو اتاق که به سبک معماری کردها توسط راهروئی کوچک از هم جدا می شد انبار - سرویس بهداشتی!! قرار داشت!کل مساحت این خانه در حدود ١٠٠ متر بود که با دری کوتاه به کوچه ای خاکی مشرف بود.در ابتدای ورودم تشت ابی نظرم را به خود جلب کرد که در ان یک شیلنگ اب که به انتها ی ان شیری به شکلی ابتدائی وصل بود و اب از ان سریز می شد..ان تشت نقش حوضچه ی اب را داشت........

وسایلمان را گوشه ای چیدیم و در انتظار اماده شدن خانه ای شدیم که برای اقامتمان در نظر گرفته شده بود.....

همسر پیشمرگ جوان زن جوان و زیبائی بود که لباسهائی از حریر به رنگهای شاد می پوشید.کودکی چندماهه نیز داشتند......عصر روزی بساط پخت نان را علم کرد و در برابر چشمان مشتاق دختر ها با وسائلی ابتدائی نان پخت...عطر نان تازه با کاسه ای ماست در کنارش..........

بعد از ظهر بود بچه ها در خواب بودند متوجه ی صدائی شدم......توجه ام به سمت وسائلمان بود که موشی بی دغدغه در میان انها وول می خورد....بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم.....وحشتزده و مضطرب نگاه می کردم......کمی ماند و از سوراخی خارج شد........ایاب و ذهاب این همسایه ی کوچک و چندش اور تا پایان اقامتمان در انجا ادامه داشت و جالب اینکه کم کمک ترسم می ریخت........

زن جوان نگاه مهربانی داشت  و با اینکه فارسی نمی دانست اما با صداقتی شگفت با لهجه ای زیبا با من حرف می زد و من بسختی و بزعم خودم سر تکان می دادم........

کم کم اثار بیماری در بچه ها ظاهر شد و هر دوتا مبتلا به اسهال خونی شدند....بیحال و تبدار در برابر م درد می کشیدند و من هیچ دارو و یا مسکنی نداشتم غیر از زیارت عاشورا.......اولین درمانگاه در مریوان بود با فاصله ی خطرناک کمین های متعدد.........اشک می ریختم و دعا می خواندم...........علت بیماری بچه ها عدم رعایت بهداشت توسط زن جوان بود.او کهنه های بچه را در اب تشتک می شست و من بیخبر از ان اب برای شست و شو استفاده کرده بودم......

ادامه دارد.............