قبل از ادامه باید بگویم عزیمت مان به جانوران خواست قلبی خود من بود و همسرم از قبل فضای انجا را برایم تشریح کرده بود........انجا بخشی از منطقه ی عملیاتی بود .....بخاطر وجود کمین های متعدد بر سر راه انجا ایاب و ذهاب و نیز تهیه ی اذوقه از مریوان بسیار محدود و سخت بود.........

من و دخترانم در طول مدت اقامت در انجا که حدود ٣٠ روز بود غذای غالب مان سیب زمینی و گاهی تخم مرغ بود......

٢ تا مرغ هم بعنوان غذائی شاهانه خریداری کردیم ان هم به قیمتی گزاف.......

ادامه....................

خانه ی جدید کمی تمیز تر بود........کف اتاق را با پتوی سربازی فرش کردیم.......یک یخدان یونولیتی بعنوان یخچال داشتیم که روزی نصف قالب یخ در ان می گذاشتیم....... اب را می جوشاندم و سپس در ان خنک می کردم.......اب ان منطقه بخاطر خشکسالی بسیار کم بود........اب توسط لوله هائی پلاستیکی از چشمه ای در دل کوه به خانه ها به شکلی ابتدائی لوله کشی شده بود.....سهم هر خانه یک شیر اب بود....در ٢۴ ساعت تنها یک ساعت در لوله ها اب جاری بود و برای بقیه ی روز از دبه های ۴٠ و ٢٠ لیتری که ان هم ۴ تا بود برای مصرف استفاده می کردیم.........یک دستشویی بدون شیر و یک اتاقک بدون اب که برای استحمام در نظر گرفته شده بود .........

بخاطر نبود امکانات شپش بسیار فراوان و رایج بود.....لذا ناچار بودم بخشی از اب را برای شستشوب بچه ها صرف کنم......تهیه ی کپسول گاز خیلی سخت و سهمیه ای بود .برای گرم کردن اب دبه ها را در افتاب که بسیار تند  و داغ بود می گذاشتم تا به دمای مطلوب برای استحمام برسد.......هر روز قبل از خواب عصرشان انها را در ان هوای داغ می شستم تا بتوانند ساعتی بخوابند........نه خنک کننده ای بود و نه پشه بند........اما تا دلتان بخواهد مگس درشت و سمج بود که وقتی روی تنتان می نشست بسختی می توانستی دورشان کنی.......در این اوضاع ملحفه ای را با فا صله روی بچه ها می گذاشتم و با باد بزن انها را باد می زدم تا بخوابند........

همسرم مسئول خط بود و قبل از عملیات برای خداحافظی می امد..من و دخترها در طول عملیات زیارت عاشورا می خواندیم و برای پدر شان و همه ی رزمندگان ارزوی پیروزی می کردیم........

همه ی دلخوشی ما دیدن روزانه ی او بود........او هم اذعان می کرد که علیرغم محدودیتی که برایش داریم اما خوشحال است که در کنار اوئیم........

با هم قرار گذاشته بودیم که من تحت هیچ شرائطی از خانه بیرون نروم البته دخترها برای بازی به کوچه می رفتند و من با اضطراب فراوان چشم انتظار امدنشان می ماندم........

به من گفته شده بود که احتمال گروگانگیری وجود دارد.....اما حال و هوای معصومانه ی انها مانع ان می شد که محدودشان کنم.........تنها وسیله ی ارتباطیم رادیوئی بود که فقط صدای عراق را پخش می کرد.........

روستائی ها در همه جای دنیا طبعی کنجکاو دارند........اهالی انجا گاهی به مریوان که شهری در کردستان است تردد می کردند و برای اولین بار بود که زنی با پوششی غریب می دیدند.........نیز سر غالب کودکانشان الوده به شپش بود و تمیزی دخترها ذهنشان را در گیر کرده بود به همین دلیل یک روز برای دیدن من امدند.......یکی از انها با ایما و اشاره و گویش خودشان از من دارو خواست!!!!!!!!  من متعجب نگاهشان می کردم که علتش را توضیح داد که چرا موهای دخترانت تمیز است.......ردیف دبه های اب را که در افتاب در انتظار نشسته بودند نشانشان دادم........من با استحمام مرتب روزانه......   .. و رعایت بهداشت مانع ورود موش شده بودم..موشها ناقل شپش هستند.....

من همیشه زنی عاطفی بوده ام و نسبت به خانواده ام وابستگی عاطفی شدیدی داشتم  و دارم اما برای خودم جالب بود که فضای محدود انجا........کمبود امکانات......بیخبری از اخبار داخلی هیچکدام انگیزه ای برای بازگشتم نمیشد!!!!

یک بار خانواده ی شهدا برای دیدن محل شهادت بچه هایشان به انجا امدند........یادش بخیر پدر شهید عاطفی و دیگر عزیزان با دیدن ما انقدر منقلب شده بودند که در بازگشت گفتند داغ فرزندم را با دیدن این زن و بچه هایش در ان وضعیت از یاد بردم........

هفته ی اخر تیر بود..همسرم بسختی بیمار شد.......سوزش و دردشدید شکمی با اسهال خونی......

ظرف یک هفته تمام هیکلش اب شد و بقول شهید  سعید-آ- بسیار شبیه هوشه مینه ( چریک ویتنامی ) شده بود.

شهید سعید بهمراه یکی دیگر از دوستان صمیمی همسرم برای سرکشی به ما امده بودند ( سعید دلبستگی زیادی به دخترها داشت و مرتب به ما سر می زد....)با سماجت عجیبی توام با خشم ما را مجبور به بستن وسایل کرد........همه ی اثاث ما روی دو تا صندلی لندرور ( ماشینی شبیه جیپ ) جای گرفت و من و دخترها روی دوصندلی مقابلش نشستیم........

ساعت حرکت در کمین بود.........اما او اصرار داشت که هر چه زودتر منطقه را ترک کنیم زیرا بثورات قرمزی روی پوست دخترها ظاهر شده بود.........که احتمالا ناشی از الودگی در خونشان بود......

هوا بسیار داغ و باد خشکی صورتمان را می زد.........بچه ها بیخیال و البته خوشحال از دیدن عمویشان ( دوستان پدر را عمو صدا می زدند )........من هراسان دو سوی جاده را نگاه می کردم و هر اینه در انتظار اصابت ارپی جی به ماشین مان بودم........سعید رانندگی می کرد و اقای ک با کلتی به بیرون اشاره داشت.....کمی که گذشت سعید به تلخی گفت با این می خوای جلوی ارپی جی بایستی؟

چشمان سعید بخاطر باد و خاکی که برسر و رویمان می خورد غرق خون بود........چه غافل بودم که ان موقع نمی دانستم (در هر دو چشم سعید تر کش وجود داشت و او حتی از رانندگی نیز منع شده بود اما.........)........

یک سال بعد در یک عملیات گسترده سعید بدیدار دوستانش رفت........یادش گرامی

در رشت بیماری همسرم عفونت باکتریائی از نوع کمیاب تشخیص داده شد........بچه ها هم بعد از مدتی سلامتشان را باز یافتند.......

                            پایان