رفته بودم مدرسه ی دوقلوهام تا هم نمراتشون رو بگیرم و هم با مشاور مدرسه صحبتی داشته باشم اما گویا شنبه ها روز تعطیلی ایشون بود......حین صحبت با خانوم مدیر بودم که زنگ استراحت زده شد. (وقتی رسیده بودم میز برای دبیران چیده شده بود) .خانوم ع  دبیر ریاضی وارد دفتر شدن و بی اعتنا به من بطرف میز رفتن و لقمه ای گرفتن و اومدن کنار من نشستن و بدون تعارف با ارامش مشغول شدن......انقدر یکه خورده بودم که ......دقایقی بعد بقیه ی همکاران ایشون هم اومدن....خانوم مدیر منو به دبیرای بچه ها معرفی کردن ( در این مدت من فقط دبیرای دینی-عربی) رو می شناختم......دبیر شیمی شروع کرد از بچه ها گلایه و من هم با احساس شرمساری در حال گوش دادن بودم و داشتم تلاش می کردم راهی برای برون رفت از این مشکل از ایشون بخوام که متوجه ی تکانهای سر خانوم ( دینی ) شدم که همزمان پوزخندی نیز لبانشان را مزین کرده بود.......هر چه منتظر ماندم کلامی از این خانوم صادر نشد...دخترم را صدا کردم و با لحن کسی که عاجزانه تقاضای عفو داره ازش خواستم در حضور من برای معلمش دلیل درس نخوندنش رو  توضیح بده....قرار شد بچه ها با دقت بیشتری بخونن.......از دفتر خارج شدم...هردوتا هراسان منتظر بودن.انقدر خودم رو در جو عجیب و ناراحت دفتر مدرسه کنترل کرده بودم که مثل بمب ساعتی اماده ی انفجار بودم....با خشم بهشون گفتم باید دوستیا قیچی بشه.....توخونه در این مورد بحث خواهیم کرد و با عجله خارج شدم.......دختر سومم توماشین منتظر بود انقدر به هم ریخته بودم که نیازی به گفتن نبود......قلبم بد می زد......احساس ضعف شدیدی تمام تنم رو به لرزه در اورده بود....

وقتی خونه رسیدم هنوز کامم تلخ بود.......از همه چیز دلخور بودم.حتی از خودم........

چه بلائی سر بچه هام اومده بود؟؟؟؟؟؟چه خطائی مرتکب شده بودن؟؟؟؟؟منظور اون خانوم دینی از اون حرکات چی بود؟؟سه تای دیگه همیشه مایه ی مباهاتم بودن....اما این دوتا  با اونا متفاوتن.......انقدر در مسائل غیردرسی غرق میشن که دیگه جائی برای درس باقی نمونه.......باشگاه صخره نوردی.....غارنوردی و کوه پیمائی هر جمعه.......البته ناخنکی به کتابا می زنن.......اما مطالعه دقیق ابدا....

ساعتی بعد خانوم ش دبیر ریاضی ( خصوصی ) شون زنگ زد.......من هم موضوع بچه هارو باهاش در میون گذاشتم خیلی دلم پر بود من معمولا عادت به درددل ندارم اما اون روز کم اورده بودم.......عجیب اینه که این خانوم از اینا خیلی راضیه و نظرش اینه که مشکل در نحوه ی تدریسه .....ظرف مدت کوتاهی تونستن کلاس رو پشت سر بذارن.......

وقتی با مشاور مدرسه تماس گرفتم ایشون هم گفتن تست هوش هردوتا بالاست اما به حاشیه بیشتر می پردازن......می گفت این نسل بسیار سطحی و کم حوصله هستن...پرتوقع و زودرنجن اما ما باید با تربیت درست کمکشون کنیم اما من موندم چقدر میشه با هجوم مسائل منفی فرهنگی جنگید........این تنشهای بی پایان میان بالا دستیها .......توسعه فقر در همه ی جهات......بیکاری تحصیلکرده ها.......ایا عامل خاموش این رویکرد نیست؟؟؟؟؟

راجع به خانوم دینی صحبت کردیم ظاهرا جلسه ی قبل یکی از دانش اموزان یکی از دوقلوها رو به حرف می گیره و تمام زنگ به ادعای این دبیر دلسوز به گفتمان انها می گذرد در پایان کلاس ایشون بچه ها ر ا به لقب تماشاچی مفتخر می کنند......از خانوم مشاور سوال کردم چرا از ابتدا به بچه ها تذکر داده نشد؟؟؟چرا سهل انگاری ایشون با تمسخر من باید جبران بشه ؟؟؟!!!!!!

ایا شایسته است که ما مشکلاتمون رو با د یگران به این شکل غیر منطقی حل کنیم ؟بهتر نبود که من در جریان ماجرا قرار بگیرم؟؟؟؟؟

مثل ملاهای قدیمی ساعت مطالعه شونو چک می کنم......دیروز از قول خانوم خ می گفتن : وقتی هر ١۴ تا صیغه رو درست صرف کردم ازم پرسید تو ع ( دختر سومم - تیزهوشانی بود ) هستی؟؟!!!!! من هم با خنده گفتم نه خودمم..........سرراه از سوپر برای خودش ترشک جایزه گرفته بوداوه.......البته از این اعتماد به نفسش خوشم اومد........خیال باطل