جای همه خالی رفته بودیم عروسی دختر دوست دوران نقده......تمام مدت خاطرات روزهای نقده مثل کتابی در مسیر باد ورق می خورد.وقتی من به نقده ( شهری مرزی در اذزبایجان غربی) رفته بودم ٢۴ ساله بودم با تجربه ی ۶ سال زندگی مشترک و دو دختر ٢ و ٣ ساله.....یادش بخیر بخاطر اینکه از تجربه ی نسبی برخوردار بودم بعنوان ریش سفید مهاجران گیلانی از احترام خاصی برخوردار بودم!!!چند ماهی بعد از ورودمان به نقده خانوم ع که حدود ٢٠ سال داشت و تازه عروس به حساب می امد با همسرش چند روزی مهمان ما بود تا محلی برای اقامت پیدا کنند.دختری بغایت محجوب.زیبا و شیرین........آغاز زندگی مشترک در شهری غریب بدون امکانات اولیه و در تیررس دشمن خود یک چالش بزرگ می توانست باشد و باید استرس دوری از همسر رزمنده اش را نیز که جزئ نیروهای برون مرزی بود به ان اضافه کرد.در بین زنانی که همسرانشان را در انجا همراهی می کردند وضع من به شکل بارزی متفاوت بود.من خودخواسته ونه به تبعیت از همسر جلای شهرو دیار کرده بودم زیرا دیگر طاقتم از گریه های دائمی دخترها برای پدر شان طاق شده بود.هر عملیات حدود ۴ روز بطول می انجامید و در پایان با سر و وضعی خسته و خاک آلود به شهر بر می گشتند.ما کاملا توجیح شده بودیم که اگر رزمنده ای در خاک عراق شهید شود بعلت صعب العبور بودن ان منطقه امکان حمل شهدا به ایران غیرممکن است و اگر اتفاقی برای همسرانمان بیافتد مجبوریم به تنهائی راه رفته را بسوی خانواده برگردیم.راهی طولانی پر از گردنه و در ابتدای ان در محدوده ی کردستان در حصار کمینگاههای ضدانقلاب....تصور این مسئله بتنهائی می توانست بسیار تلخ و جانگزا باشد .داغ عزیز و گذشتن از این مسیر پرخطر بدون محرم........( اینها قصه و افسانه نیست  بلکه بخشی از ناگفته های جنگ و تاریخ زنان شجاع ایرانی است که پابه پای مردانشان ترک دیار کردند تا امنیت و استقلال را بر ای هم میهنانشان به ارمغان بیاورند ).مادر عروس دیشب نوعروسی بود که اهویی هراسان از شکارچی را می مانست.وقتی بیشتر با هم اشنا شدیم دریافتم که داغ برادر شهیدش را نیز بر دل دارد.

جنگ با همه ی حوادثش تمام شد.ما به شهرها باز گشتیم....با سینه هائی مالامال از خاطرات ناگفته........حجمی از غرور و تجربه که اگرچه نه بظاهر اما در باطن ما را مثل فولاد ابدیده کرده بود......بیش و کم از هم خبر داشتیم تا ان خبر دهشتناک چون گردبادی از راه رسید......خبر بیماری نوعروس نقده که حالا مادر سه فرزند بود و معلمی عاشق..........دستها بدعا به اسمان رفت و  او از این مهلکه جان سالم بدر برد...و حالا دیشب او در مقام مادر زن و من محو تماشای او و نوعروسی که زیبائی را با امیزه ای از شرم و ملاحت بتمامی از مادر کسب کرده بود.........

زهراجان یادت هست که داوطلب شدی تا مرا همراهی کنی وقتی کمر روح لطیفش در هجوم بیماری می رفت که خم شود؟

جایت خیلی خالی بود دیشب در ان جشن......بارها خدا را برای قبولی استغاثه هایمان شکر کردم....دیدن شکوفه ی در ختی که سهمی هر چند ناچیز در بالیدنش داشتم  لذتی فرای تصور داشت....