دوقلوهای من در یک صبح زیبای پائیزی در اواخر آبان 1373 در ساعت 9/30 چشمانشان را به روی دنیا گشودند.باوزن 2/400 و 2/600  .هنگام تولد انها من مادری ٣٣ساله با سه فرزند بودم که کوچکترینشان دوره ی آمادگی ر ا طی می کرد  و چون فوق العاد ه ارام  و مستقل بود زندگی نرمال  و نسبتا راحتی داشتم.بزرگترها در سالهای اول و دوم راهنمائی بودند.دخترانی سربه راه و  درسخوان...بزودی با ورود دوقلوها ریتم نه چندان تند زندگیم بناچار سرعت گرفت.........من بیکباره مادر 5 فرزند شده بودم.لازم است بگویم که قبل از تولد انها من از وسواس رنج می بردم .به تمیزی و نظم و ترتیب خانه بشدت بها می دادم.همزمان دائم مهمان د اشتم و بخاطر قدرت جسمانی خوبم بتنهائی از پس همه ی کار ها بر می آمدم. اما با حضور انها بی نظمی نظم زندگیم شد...ساعت شیر هم زمان و خواب  متفاوت داشتند. ( ما در باره شان بشوخی می گفتیم که کشیک شان را با هم عوض می کنند تا مبادا دمی ارام بگیریم ) بسیار ضعیف اما پرتحرک بودند .کم کم توانم کاهش یافت.بی خوابی دوران بارداریشان به بیخوابی و ر سیدگی نوزادیشان گره خورده بود.ناچار خانمی را به کمک گرفتم.هفته ای سه روز اما فشار کار ها هر تازه وار دی را براحتی می تاراند.وقتی هفت ماهه بودند زانوانم با دردی شدید اعلام خطر کردند.پارگی مینیسک قدیمی با ارتروز شدید زانو......یادش بخیر دخترهای بزرگم شبها با صدای انها بیدار و به کمک می امدند.روزهای خاصی بود فقط کسانیکه فرزندان توام دارند می توانند فضای خانه را مجسم کنند.سومی در این میان سرگردان و بیصدا ناظر مظلوم ماجرا بود.همه کمک می کردند تا کشتی زندگی ما ن به ساحل ارامش نزدیک شود.خاله  و عمه دست کمک دراز کردند زیرا یکی از انها بعلت خلط نوزادی با مشکلات تنفسی حاد دست و پنجه نرم می کرد.روزها اگرچه بسختی سپری می شدند تا در اواخر  تابستان 74 بصورت خانواد گی عازم مشهد شدیم. حضور انها شکل تازه ای به جمع خانوادگیمان  داده بود.سفر بپایان رسید در حالیکه من بندرت قادر به همراهی زائران بودم.در ان زمان بیماری وبا موسوم به افغانی در مشهد شایع شده بود .در بازگشت از سفر هنوز خستگی از تنم نرفته هردو بشدت بیمار شدند.وبا با سرعتی لجام گسیخته بسرعت انها را بسوی .........پیش برد .از شرح ماجرا می گذرم....انگار دوباره خدا انها را به من ارزانی داشته بود.......انها بزرگ می شدند قد می کشیدند اما بسیار بیقرار پرتحرک و بیخواب بودند.امکان حضور در هیچ مکانی برایم میسر نبود.خانمی به تقاضای کمکم پاسخ مثبت د اد و صبح ها در خانه ی خودش از انها نگهداری می کرد تا من بتوانم کمی به زندگی سامان دهم.همیشه انبوهی کار انجام نشده در انتظارم بود و من بی وقفه در حال دویدن...........حالا که فکر می کنم  می بینم من روزهای قشنگی را فدای رفت و روب و تنظیم امور خانه کردم.البته پدرشان با فیلم هائی که بصورت روزنگار از انها دارد خاطراتشان را ضبط کرده است.انها په سال چهارم زندگیشان  نزدیک می شدند خانم مزبور بعلت بیماری قادر به کمک نبود و من لاجرم با توصیه ی پزشک اطفال برای نظم بخشی به ریتم ز ندگیشان دربدر بد نبال مهد مناسب بودم..........اما هر کجا پا می گذاشتم اوضاع ر ا بسیار دلخراش می دیدم.....تازه از دیدن خیلی از قسمتها هم مانع می شدند و من که بشدت نگران عواقب بودم خودم را مجاب می کردم که به همان رویه ی سابق ادامه دهم........ولی این وضع نمی توانست ادامه داشته باشد انها بسیاری از مهار تهای لازم در برخورد با محیط بیرون را فاقد بودند.ظرف  چند ثانیه همه چیز ر ا به هم می ریختند.........در همین اثنا به مهد  زهرا مراجعه کردم. او مرا با اغوشی باز پذیرفت و با طبیعی جلوه دادن نگرانی ام نسبت به محل نگهداری شان براحتی مرا به همه جای مهد برد.حتی اشپزخانه و محل خواب و بازی بچه ها........چیزی که توجه مرا جلب کرده بود برخورد بسیار جدی وی با کارش بود....در تمام اتاق ها فرش پهن بود.....همه جا بسیار تمیز و مرتب بود.وقتی فهمیدم خودش مادر دو پسر دوقلو است خیالم تا حد زیادی راحت شد........( یاد آوری دوران مهد بچه ها بی اختیار منقلبم می کند بغضی سخت گلویم را فشار می دهد چه خوشبخت بودیم ).دیدار هر روزه ی من با زهرا دم در مهد .کم کمک الفتی عمیق بینمان برقرار کرد .......

دوقلوهای من و او خیلی زود به عمق بیشتر این رابطه کمک کردند.......از اینکه خانه دار بودم و برغم تجربه ی زیاد مجبور به فرستادن بچه ها به مهد شده بودم بسیار احساس عذاب وجد ان  می کردم ....مدام به بهانه های مختلف به مهد زنگ می زدم و زهرا صبورانه دست روح بیقرار مرا می گرفت.........تا ارام بگیرم...گاه در خلوت خودم را مادر بی کفایتی می انگاشتم  و سیلاب اشک بی امان می بارید.........اما زهرا با ارامشی عجیب با من مدارا می کرد....پسرک شیرین او از بیماری سختی ر نج می برد اما او با اراده ای مثال زدنی مهد را اداره می کرد.او عاشقانه به اوضاع مهد رسیدگی می کرد........در عین حال حواسش به مادر ها هم بود........اگر تو راهی داشتند  در حمام کردن بچه ها در مهد و ندادن  کهنه های خیس مدد می ر ساند.....کم کمک دوستی قشنگی بینمان شکل گرفت.او به من اموخت که با وضعیت بچه ها کنار بیایم انها را ایزوله نکنم.....با انها پارک..رستوران بروم تا کم کم به جمع ها ی غیر خانواده خو بگیرند........سومین سال مداوای پسرک بود که بر اثر یک اشتباه ساد ه ی آزمایشگاهی خبر بازگشت بیماری چون آواری برسرمان خراب شد.........درمانهای ساده جای خودشان ر ا به رادیوتراپی دادند..........ومن اشک ریزان با تلفن دورادور خبر می گرفتم........مسجد افخرا.زیارت عاشورا................محرم .من و زهرا تا اجابت دعا و بازگشت سلامت پسرک.........در صبح عاشورا........

    ادامه دارد...............