همزمان با عود بیماری پسرک زمان ثبت نام آمادگی دوقلوها می رسید...موقعیت خاصی پیش امده بود اضطراب.........رفت و امدها به تهران.....انتظار های طولانی و کشدار.........اشک ها که دیگر بند امدنی نبودند همه  و همه باعث شدند تا از زهرا بخواهم بخاطر نجات پسرک و شاید ما از این بلاتکلیفی سری به ایتالیا بزند شاید راهی انجا باشد....دیگر علاقه ای پاک و عمیق بین بچه ها ایجاد شده بود.......از هر فرصتی برای دیدار بهره می بردیم.........پسرها مثل مادرشان مهربان و با گذشت بودند و هنگام بازی مدام به نفع دخترها کنار می آمدند.......زهرا برایم از ارزوهایش و اینکه دلش می خواهد یکی از انها عروسش شود می گفت........مدام سفارش می کرد تا انقدر به سر و وضعشان نرسم به اندازه ی کافی چشمگیر هستند دلم نمی خواهد مثل من زخم بخوری و من در دل خون گریه می کردم........ویژگی دوقلوها اینست که با انکه شاید بزرگ کردنشان نیروی مضاعفی بخواهد و گاه شما را تا سرحد مرگ خسته و ناامید کند اما به واقع بسیار شیرین و خواستنی هستند و به قول زهرا گرمای خاصی به کانون خانواده می دهند.......با پزشک اطفال دخترها مشورت کردم او هم نظر مرا داشت.......انقدر گفتم تا او را به رفتن راضی کردم..........زهرا با پسرها راهی سفر غربت شد و من ماندم با دخترهای وروجک.........در یک د بستان دولتی ثبت نامشان  کردم....خیلی از روزها حریفشان نمیشدم تا صبح ها به امادگی بروند........هنوز یک جا بند نمی شدند.مدرسه ی مزبور حیاط بسیار بزرگی داشت و من نگران ان بودم که اینها بیخبر از در خارج شوند........

امادگی هم بپایان رسید.....برای ابتدائی هم یک مدرسه ی غیر انتفاعی معروف را بلحاظ تجربه ی مدیریتی خوبش انتخاب کردم.....با وجود شیطنتشان از هوش بالائی برخوردار بودند و البته با انرژی مضاعف کادر مدرسه دوران ابتدائی شان هم بسر امد....

زهرا مجبور به اقامت در انجا شد......با خبر شدم که خوشبختانه بیماری مهار شده بود ولی البته بخاطر پاره ای اشتباهات نیاز به کنترل بود.........یادم می اید در ابتدا خیلی دلتنگ می شدند هربار پشت تلفن بخاطر وقفه هایی که وجود داشت به گریه می افتاد ند.برایم خیلی سخت بود که دوری خاله شان ر ا برایشان تفهیم کنم.........با خوش باوری کودکانه مدام در انتظار خاله بودند البته از سفارش سوغاتی هم دست بر نمی داشتند.......به ر اهنمائی که رسیده بودند  اوضاع کمی بهتر شده بود اما نیروی زیاد شان را باید مدیریت می کردیم......ثبت نام در کلاس های ورزشی مختلف و نیمه کاره رها کردنشان دیگر برایمان سوژه ای تکراری بود.........در این میان تنها فعالیتی که ادامه داشت کوهنوردیشان همراه پدر بود.....با اب و تاب از صعود خوبشان از تپه های نسبتا تند خبر می دادند.........کلاس کاراته............تا کمربند            . بسکتبال........تنیس...سال سوم راهنمائی عضو هیئت کوهنوردی شدند......بطور مرتب علیرغم مخالفتهای من هنوز ادامه می دهند.........

یک بار یک مربی ورزش به من گفته بود که طبق امار دوقلوها شانس بالائی در رقابتهای ورزشی دارند زیرا به هم انر ژی مثبت زیادی می دهند......

مسئول گروه از نتیجه ی تمریناتشان راضیست......هر جمعه با عشقی زائدالوصف ساعت 5 از خواب ناز بیدار می شوند.....کوله هایشان راکه  از شب قبل اماد ه است بر دوش می کشند و به سر قرار می روند..........

زهرا از من قول گرفته بود که این دوتا را کمی منعطف تر و شجاع تر بار بیاورم....تا مثل خودم سنگ زیرین اسیا نباشند.....خدا را شکر با همه ی سختیها حالا راضی هستم.

انها دخترانی خودکفا.....با اراده و خستگی ناپذیرند....و در ایجاد ارتباط با د یگران موفق..خوشبختانه از دایره ی ادب خارج نمی شوند. البته در تحصیل مثل خواهرانشان نیستند ولی اینها مرا نگران نمی کند گاهی به شوخی به مسئولین اموزشی می گویم من در تمام مدت تحصیل دانش اموزی موفق و نمونه بودم پس برای کسب اعتبار به نمره ی بیست بچه ها خوشبختانه نیازی ندارم......دلم می خواهد انها در زندگی نمره ی بیست باشند.......در برابر سختیها جا نزنند و جای خود را در زندگی بدرستی پیدا کنند ....به دیگران مهر بورزند و در عین حال دارای عزت نفس باشند.

جمعه ی گذشته انها توانستند عرض رودخانه ا ی را تیرول بزنند.....


البته اگر بتوانم درست بنویسم تیرول بستن طنابی در  دو طرف دره یا رودخانه با وسائل خاص است و عبور از ان در شرائطی که با طناب و وسائل خاصی که  به کمر متصل است  و  معلق در هوا با کمک نیروی دستها صورت می گیرد.........بگذریم که اثار زخمش روی انگشتان  دستش بعد چند روز باقیست.......

در بازگشت به خانه با هیجان  و غرور خاصی از ان یاد می کردند.........دلم می خواهد این سختیها انها را برای فردائی پرتلاش اماده سازد........

اما از دلم بگویم که خدا می داند هر بار  تا بزگشتشان با تمام قوا در انتظار می مانم تا بار دیگر با سر و صدا از پله ها بالا بیایند و دوباره خانه پرشود از  شور  و نشاطشان.........

                           پایان