امسال عید را با شیرینی و حلوای خانگی جلوه ای دیگر بخشیدم.......هر سال ساعتها در صف طولانی و کشدار شیرینی سهیل به انتظار می ماندم و دست اخر هم     همیشه از کهنگی و طعم نامطبوع شیرینی ناراضی.....اما وقتی شیرینی به انتها رسید ناچار یک جعبه کاک کرمانشاه از سوپر سر کوچه خریدم....منتظر مهمان بودیم امدند اما به سبک و سیاق همیشه فقط چای نوشیدند و رفتند.......بعد رفتنشان من هم برای کاری بیرون رفتم.مختصری خرید کردم و راهی خانه شدم......از پله ها که بالا امدم دوجفت کفش بچگانه با کفشی زنانه نوید حضور خواهرم با دخترهایش بود...کوچیکه طبق معمول نیامده پشت دستگاه نشسته بود و تایپ می کرد.هر از گاهی می امد و با احتیاط از جعبه ی کا ک ها چند تائی سوا می کرد و با ولعی دوست داشتنی بدهان می گذاشت...روی میز گرد کاک ریخته بودنگاهی به دخترم کردم با مهربانی از او خواست مراقب باشد تا روی زمین نریزد....خسته و بیحوصله بودم اما نمیشد جلوی انها اظهار کنم.....به چهره ی معصومشان نگاه می کردم و با کوششی مضاعف سعی د اشتم باقی انرژی ام را نیز نثارشان کنم.........خواهرم با دختر دومی ام مشغول صحبت بود.من گوش می دادم و نمی دادم.....خیالات مثل تابی مرا بین گذشته و حال تاب می دادند.وقتی کاک ها را دانه دانه در دهانش می گذاشت  و لبهای قشنگش را بشیرینی می بست با خودم می گفتم کدام شیرین تر است لبانش یا شیرینی.....نگاه مخمورش  و چتر مژگان زیبایش...شباهت بینظیرش با پدرش لذتی عمیق در جانم می ریزد انگار صدای قلبم را شنیده باشد نگاهی از سر محبت به من می اندازد و لبخندی زیبا نثارم می کند..لبخندی از سر امنیت و عشقی که بی قید و شرط  ارزانی اش می کنم.نه برای اینکه متین ( یتیم ) است واژه ای که بتازگی نمیدانم از کی شنیده و بشدت از ان بیزار است.........نه......... برای اینکه خانه ام خانه ی خاله ایست که خود م داشتم و نداشتم..........می خواهم عید یاداور خاطرات شیرینی از من برایش باشد تا سالها بعد وقتی که دیگر نیستم با تبسم به عقب نگاه کند نه همچون من ترسان و ناراضی.......

وقتی سال تحویل می شد مادرم ما را ردیف می کرد و اماده ی رفتن به دست بوسی نامادریش می شدیم البته پدر بزرگ هم بود .وه که چقدر دوستش داشتیم با شوقی کودکانه بسویش اغوش می گشادیم اما او با ایمائ و اشاره مارا بسوی ان زن که هرگز سعی نکرد نگاهی مهربان بسوی مان پرتاب کند هدایت می کرد........نمیدانم او زیادی فربه بود یا مادرم و ما زیادی نزار.........هرچه که بود وقتی خودم را به او می چسباندم تا ببوسمش قلبم از دردی گنگ فشرده می شد.و مثل گنجشک بدام افتاده تاپ تاپ می کرد....ان وقت مرتب و منظم در اطراف مادر می نشستیم.تا پذیرائی شویم و بعد نوبت عیدی فرا می ر سید به هر کدام یک اسکناس نو 2 تومانی می د اد......خاله ی ناتنی ام که همسر گروهبانی بود و همیشه در شهری دور.با بچه هایش در صدر مجلس خودنمائی می کرد.....بی انکه گوشه ی چشمی از سر تفقد به ما بیندازد........موقع خداحافظی مثل لشکری شکست خورده به خانه بر می گشتیم.خواهر بزرگم  خیلی زود به این مراسم شکنجه پایان داد وقتی اعلام کرد که دیگر به دستبوسی نخواهد امد اما من همیشه کودکی تسلیم بودم و ناگزیر از فرمانبری.........بدرفتاری انها به همین جا ختم نشد بلکه تا محروم کردن مادرم از ارثیه ی پدریش در سال های بعد ادامه یافت........ذهن کودکانه ام قادر به حلاجی رفتار غریب نامادری نبود با خود می پنداشتم حتما لایه های گوشتی که دور اندامش تنیده سبب این همه نامهربانی است. و انگیزه ی ترسم شد از همه ی کسانی که وزن اضافه د اشتند........

وحالا وقتی خودم را در ائینه می بینم با کیلوهای اضافی.......وقتی دلم برای در اغوش کشیدنش پر می کشد می مانم که ایا این میل سرکش را اجابت کنم یا در تهاتوی قلبم خفه اش کنم......می دانم که پنهانی پیش مادرش اعتراف کرده که من عشق خصوصی اش هستم و من چشمانم با نیش اشکی نمناک........ومن حیران از این همانندی او با پدرش و جایگاهی که دست تقدیر برایم در سرنوشتش رقم زده بود.

اما منتظر می مانم تا خودش به اغوشم بخزد ان وقت به ملایمت به خودم می فشارمش.......دستانش را غرق بوسه می کنم واو نیز با بوسه هائی گرم پاسخم می دهد.......

با سنگینی از جا بلند می شوم و شام حاضر می کنم وقتی با اشتها شروع به خوردن می کنند غرق لذت می شوم.. باید برای بازدید جائی برویم اماده می شوم و سر راه انها را هم می رسانم.دم در خانه موقع خداحافظی از دور بوسه ای برایش می فرستم و او بی اختیار جوابم را می دهد چند قدم دور می شود اما ناگهان بسمتم می دود با اشاره به سمت شیشه که پایین بکشم و لبانش را بصورتم می چسباند و با خنده ای زیبا مرا می بوسد.منتظر می مانم تا در قاب در  پنهان شود.

برای بدست اوردن این خوشبختی چقدر هزینه کرده ام؟ جز  لذت تجربه ی عشقی بی قید و شرط.....

من از ان بی مهری ها اموختم که می توان عاشقانه بدیگران عشق ورزید و مهربانی نثار کرد و سالها در ذهن انها زنده و جاوید ماند..........

سالها بعد وقتی دخترک در خانه اش سفره ی هفت سین بچیند بی گمان  تصویر من زینت بخش قاب  ذهن او  خواهد بود بر ای این لحظات جادوئی که با هم خلق می کنیم.

پ. نوشت  :او به غلط به کلمه ی یتیم می گوید متین ! ( توضیح به لیلی عزیزم )