در خودم می چرخم و راهی به مقصد نیست

با خودم می گویم امّا حال من بد نیست

درد آن دردی که روحم را بسوزد هست

ابر آن  ابری که بر جانم ببارد نیست

زندگی اینجا که من هستم همه درد است

درد حدی دارد... اینجا درد را حد نیست

مرگ در شهری که من هستم نمی میرد

زندگانی  نیز جز مرگ مجدّد نیست

آدمی اینجا که من هستم دلش تنگ است

هیچ جا مانند اینجا غم زبانزد نیست

با وجود این پر از آرامش است انسان

شادمانم من... ولی آرامشم صد نیست

گاه با ایمان خود در شک و تردیدم

گرچه در کفر خود اینجا کس مردّد نیست

مرده سوزان است اینجا آدمی سنگی ست

خاک این خاکسترستان جز زبرجد نیست

آدمی تنهاتر از تنهایی خویش است

آدمی اینجا به جز روحی مجرّد نیست

با وجود این دلم، روحم خراسانی ست

هیچ خاکی پیش من چون خاک مشهد نیست

گرچه نام رام و لچمن نیز نام اوست

در نگاهم هیچ نامی چون محمد(ص) نیست

در دلم تا اشهد ان لا اله اوست

گوش جانم وامدار زنگ معبد نیست

بین هفتاد و دو ملت عقل اگر جنبد

بین شان جز عاشقی در رفت و آمد نیست

بین هفتاد و دو ملت عشق اگر باشد

هیچ انسان کافر و زندیق و مرتد نیست

                                            فروردین 1389- دهلی نو

پ .  ن -  گاهی فقط شعر ترجمان حالات روحی بغرنجی است که در لحظه تجربه می شود.