روز ١٢ اردیبهشت که روز بزرگداشت معلم هاست در مدرسه ی خواهرزاده ها یم  خانم مدیر محترمه بعد قریب ٣٠ سال که از شهادت شهید مطهری می گذرد به صرافت افتاد که نباید در چنین روزی جشن بر پا شود و بهتر است مراسم به روز بعد موکول شود.

از دو هفته قبل نرگس در تکاپو ی جشن ان روز بود.او در پایه ی سوم مشغول است.مثل خیلی از بچه ها او هم دلش برای برنامه های غیردرسی غنج می رود و طبیعی است که در این شرائط خلق او و بقیه به هم بریزد.یکی از بچه ها ورقه ی امتحانی او را از دستش می کشد و ورقه پاره می شود نرگس هم به تلافی کتاب او را مچاله می کند .جنگ مغلوبه می شود ناگهان دانش آموزی از کلاس دیگر از راه می رسد و برای پایان دادن به غائله کتابی را بسوی نرگس پرت می کند .کتاب به چشم نرگس اصابت می کند......ناگهان همه جا سیاه می شود .فریادش به آسمان بلند می شود...کور شدم.........چشمش را محکم با دست پوشانده و هراسان گریه می کند و جیغ می کشد.....زنگ تفریح تمام می شود اما مدیر و معلمان از ارام کردن او عاجز می شوند.....خانوم مدیر به خواهرم  در محل کار زنگ می زند :خانوم فورا به مدرسه بیائید به ١١٠ هم خبر می دهم ......خواهرم اسیمه سر به طرف مدرسه می دود و خیلی سریع وارد حیاط مدرسه می شود ........از دور صدای فغان نر گس به گوش می رسد ........کور شدم.....اما وقتی مادرش را می بیند ارام می شود.....خواهرم آهی از دل بر آورده و می گوید :نفیسه خوب است؟.....

در تمام لحظاتیکه به طرف مدرسه می دوید فکر کرده بود برای دختر کوچکش حادثه ای رخ د اده....صدای نرگس هم که با آهنگی ناواضح ضجه می زد نیز برایش موئد این قضیه بود که نفیسه دچار حادثه شده............

ساعت تفریح تمام شده بود اما همه ی دانش آموزان همراه آموزگاران با حالتی انفعالی در حال تماشای ملودرام نرگس بودند.خانوم مدیر هم حیران و دستپاچه...........خواهرم در اموزش و پرورش مسئولیتی دارد و ٣ سال پیش پدر بچه ها به سفر ابدی رفته .........با خود گمان کرده بود که با این ترفند مسئله را حل کند و جلوی طرح شکایت و یا.........را بگیرد...........

نرگس دختری است با اندامی نسبتا بزرگتر از سن که بعلت اضافه وزن و نیز بلوغ زودرس کلا بچه ی کم تحرکی است و برخلاف نفیسه  که کمترین شیطنش گرفتن دست دوستان و پریدن از پنجره ی کلاس به داخل حیاط..........دویدن به جای راه رفتن ........ساعات تفریح را به گفته ی خانوم مدیر اغلب در گوشه ای نشسته و خوراکی می خورد.....

عصر ان روز من در جریان ماوقع قرار گرفتم........بخاطر وضعیت ویژه ی بچه ها و نیز بیماری خاص خواهرم که در پی شوک مرگ ناگهانی همسرش به ان مبتلا شدو تا الان دو بار زیر تیغ جراحی رفته است جدای از اینکه خواهر کوچک ماست  ما را دچار نوعی حساسیت در حمایت از او و بچه هایش کرده.........او که داغ بزرگ عشقش را با صبوری و نجابتی کم نظیر تحمل کرده و با وجود بیماری در کار خویش زن موفقی است اما ان روز در حیاط مدرسه از برخورد کادر مدرسه نسبت به نرگس خیلی دلشکسته شد..از دید او که زن مغرور و با عزت نفسی است رفتار نرگس مایه ی سرشکستگی اوست..........

اما تلقی من از این ماجرا درست عکس ان است....وقتی بحرانی در حال شکل گیری است باید مدبرانه با ان مواجه شویم تا بحران بزرگتری از دل ان زاده نشود...........

انگشت اتهام من متوجه ی مدیری است که نتوانسته به موقع به وضعیت آشفته سامان ببخشد..........به جای اورژانس به پلیس متوسل شده........از ان بدتر انقدر دستپاچه شده که خبر را واضح به مادر اطلاع نداده.......و قبل تر از ان هیجان مثبتی را که بچه ها برای برپائی جشن داشتند سرکوب کرده............

کاش کمی و فقط کمی به جای تلاش برای کسب مدرک به تحصیل علم......معرفت ........و دریافت حکمت  همت کنیم........منصفانه قضاوت کنید ( گر چه از قضاوت همواره بیزارم )........

با توجه به رشد بادکنکی مدرک چقدر در عرصه ی تفکر و تفقه ( اندیشه عمیق در مبانی  ) پیشرفت و یا پسرفت داشته ایم؟

برای تبیین بهتر سوالم لازم است خاطره ای از دوران دبستانم را برایتان عرض کنم ........

پ.ن - برای جلوگیری از طولانی شدن این پست ان را در پست بعدی می نویسم .

پ.ن - من خود دست همه ی معلم ها و دست اندرکاران عرصه ی اموزش و پرورش را می بوسم و  امیدوارم روزی برسد که علم و حکمت در این عرصه جایگاه رفیع خود را بدست اورد.