در تاریخ 14 دیماه 87 در معیت دوستم همراه با کاروانی از روستائیان ساده دل شمال عازم کربلا شدم .قرار بود تاسوعا و عاشورا در کربلا باشیم.در ابتدا مسئول گروه در رابطه با گاریچی ها ی انجا توضیحاتی داده بود و قرار شده بود که حمل اثاثیه به عهده ی خود زائران باشد.صبح زود وارد مرز مهران شدیم و سپس عازم نجف شدیم. حوالی عصر ان روز(15) به نجف رسیدیم.طبق قرار قبلی همه به ردیف در حالیکه به سختی ساکها را حمل می کردیم به طرف محل اسکان حرکت کردیم.چرخ ساک من خراب شد و یک لحظه غفلتم سبب شد که گروه به طرفه العینی در پیچ یک کوچه از نظر پنهان شدند و من بیخبر از همه جا با سرعت بیشتری به مسیر مستقیم ادامه دادم..ربع ساعت بعد متوجه شدم که گم شده ام .کارت هتل به علت غفلت مسئول به ما تحویل داده نشده بود و همین طور نام هتل را نیز نمی دانستم.همه جا پر بود از صدای دسته ها و ادواتی که شیعیان عراقی در مراسم به کار می گیرند . اثری از گروه نبود و تاریکی نیز بر اضطرابم می افزود.چند جا توقف کردم و با عربی دست و پاشکسته کمک خواستم اما پیدا بود که انها متوجه منظورم نمی شدند....قریب یک ساعت سرگردان بودم .هوا کاملا تاریک شده بود و من خسته و سرگردان مستاصل به طرف یک شرطه رفتم در ان حال اشکهایم بی امان سرازیر بود و با زاری با مولایم استغاثه می کردم که وقتی ربودن خلخال دختری یهودی شما را تا حد مرگ اندوهگین کرد روانیست که من توسط سربازان امریکائی به اسارت در ایم ( البته این تخیلات ناشی از هشدارهای قبل از سفر توسط اطرافیان بود).در همین زمان ناگهان سه جوان ایرانی که سنشان به زحمت به بیست می رسید از روبرو رسیدند و متوجه من شدند به سرعت دورم را گرفتند از فرط شوق به گریه افتادم .باکمک انها هتلم را پیدا کردم و ماجرا ی ورود به نجف به شکلی کاملا متفاوت صورت گرفت . من قصد کرده بودم که به محض روئیت حرم سجده ی شکر به جا اورم اما اقا مرا با لطفی بیکران نواخت ..ان گم شدن و سپس پیدا شدن سراسر لطف و مرحمت بود.حضور در حرم و تجربه ی عشقی خالص و احساس امنیت پایانی بسیار شیرین در پی حیرانی ورودم بود.چقدر شیرین است که گم شوی و توسط مرادت پیدا شوی.....درسی که از این ماجرا گرفتم این بود که در عشقبازی محاسبه به کار نیاید......