کلاس اول را در دبستان ژاله خواندم و از پایه ی دوم پدرم ما را ( من و خواهر بزرگم  ) در دبستان نهم آبان ثبت نام کرد. بعد از کشیده ی آبداری که در نخستین روز مدرسه از سپاهی دانشی که به جای معلم کلاس اول برایمان اورده بودند نوش جان کردم خیلی زود دریافتم که مدرسه و کلاس قانون خاصی دارد.اما از انجائی که بدرستی ملتفت نشده بودم راه ساده ی تسلیم شدن را آموختم.سر جایم صاف و بی قوز می نشستم و چشم به تخته سیاه می دوختم.نتیجه نمره ی 20 انضباط در کارنامه بود.ان وقت ها مثل الان نبود که نمره ی بیست مثل آنفولانزای نوع آ اپیدمی شود و همه ی کارنامه ها در دستگاه کپی پیست بی کم و کاست با معدل 20 صادر شود. نمره ها هنوز از بام نیفتاده بودند.

برخلاف دبستان ژالهکه ساختمانی قدیمی و لی در مرکز شهر بین ساغریسازان و خواهر امام قرار داشت دبستان نهم آبان در حاشیه ی ان موقع شهر واقع شده بود.

مدرسه ای بسیار بزرگ با کریدوری وسیع که به کلاسهائی بزرگ با پنجره های مشرف به حیاط .دفتر مدرسه در ابتدای کریدور در شکستی که به سمت کلاسها منتهی میشد قرار داشت.

حیاط مدرسه بسیار فراخ و کف ان پوشیده از سنگریزه بود.در یک طرف چاه اب و ابخوری و سرویس بهداشتی که مثل غالب مدارس تکافوی دانش اموزان را نمی کرد. در وسط مدرسه دو میله ی بدون تور مثلا برای بازی والیبال تعبیه شده بود.در ابتدای ورودی ساختمان که با فاصله ای بعید از ورودی دبستان داشت بر امدگی سکو مانندی بود که مراسم صبحگاهی از انجا کنترل و اجرا می شد.کنار این سکو میله ی پرچم قرار داشت و بر فراز ان پرچم سه رنگ در اهتزاز...........

خانم مدیر دبستان زنی چادری و بازنشسته ی اداره ی فرهنگ بود که اشنائی دوری با آقاجان داشت.به همین خاطر از او هم در دلم مثل آقاجان حساب می بردم به ویژه که همیشه خط کشی بلند و چوبی در دست داشت.............( تنبیه بدنی در آن دوران هنوز رایج بود ) .

همانطور که گفتم من بچه ی ارامی بودم و بخاطر اینکه با کمترین فعالیت گرمازده می شدم و خیس عرق در ساعات بازی و تفریح غالبا در بازیها شرکت نمی کردم.........

کلاس سوم بودم و 8 ساله.........عصر گرم و شرجی بهار بود .بچه ها در حیاط مدرسه مشغول بازی.........نمی دانم چه شد که هوس بازی وسطی کردم.اما از انجائیکه توان دویدن در وسط را نداشتم یکی از طرفین پرتاب توپ شدم......بازی با شور و هیجان در جریان بود که ناگاه یکی از بچه ها که از بازی بواسطه ی ضربه ی توپ کنار رفته بود به وسط امد و توپرا قاپید..........بازی متوقف شد بچه ها همصدا از او خواستند که مانع ادامه ی بازی نشود اما او که فرزند یک گروهبان نیروی دریائی بود و کمی شرور .....رضایت نداد.........نفهمیدم چطور شد خم شدم و سنگی نه چندان بزرگ از زمین برداشتم و به حال تهدید به طرفش نشانه رفتم...او اما سرتق تر از این ها بود .........دوبار از او خواستم توپ را بدهد سرش را به بالا تکان داد.........سنگ را پرتاب کردم و از بد حادثه به بالای ابروی چپش اصابت کرد و خون به ناگاه جاری شد............با انکه ترسیده بودم اما از کارم پشیمان نبودم زیرا او قبلا هم ما را چزانده بود........خودم را برای پذیرائی با خط کش چوبی و از ان هم بدتر شماتت چشمان غضبناک آقاجان اماده کرده بودم.......

خانوم مدیر با تانی خودش را رساند از صورت جدیش چیزی هویدا نبود.....بچه ها را به سر کلاس ها فرستاد و من و ان دخترک را به سمت دفتر مدرسه برد.از گرما بود یا شرم یا ترس    ...........زبانم از خشکی به کامم چسبیده بود..در دفتر با فاصله ی از هم نشستیم.....خانوم مدیر همانطور که به میز جلویش  تکیه داده بود راست در چشمانم خیره شد.....از من و او ماجرا را پرسید.......صادقانه برایش گفتم گرچه نیازی نبود و از پنجره ی دفتر ظاهرا همه چیز را دیده بود.خاطرم نیست ان دختر چه گفت........منتظر نتیجه و تعیین ضربات خط کش چوبی بودم..................

خانوم مدیر به ارامی از جایش برخاست.....در جعبه ی شیرینی که روی میز قرار داشت برداشت و به طرف ان دختر گرفت.........نوبت من شد به من هم تعارف کرد .....من با شیرینی میانه ای نداشتم اما یکی برداشتم........

او را مرخص کرد ....حالا من بودم و او...........در انتظار...........دوباره پشت میز نشست و رو کرد به من     از فردا سر صف قران می خوانی

( تا پارسال خواهرم قاری سر صف بود  و با رفتنش از پایه ی ششم دانش اموز دیگری به جای او قرار گرفته بود......اصولا قرائت قران تا ان زمان مخصوص دانش اموزان ممتاز پایه ی 5 و 6بود اما به هر حال قرعه به نام من افتاد.......پدرم خدا رحمتش کند حافظ قران بود و به همین خاطر خواهرم با کمک پدرم در خانه به بچه های دیگر قران یاد می داد....آقاجان همانطور که در گوشه ی دیگر اتاق نشسته بود و یک دستش را به عادت همیشگی به میز کوتاهی تکیه داده بود هر از گاهی غلط انها را اصلاح می کرد .من هم همانطور که در گوشه ای دیگر می نشستم اما گوشم با کلمات اشنا می شد ).........سوره ی مبارک یس بخش اول تا فهم لا یقمهون..........

خانوم مدیر به جای دستانم قلبم را.......نه بلکه روحم را نشانه گرفته بود.....او با سر انگشت حکمت روح عاصی مرا که از پنجره چشمانم ناظر ماجرا بود به تسلیم واداشت....شب در خانه تمرین کردم  و از فردا با شوقی زائدالوصف شدم قاری سر صف...........البته دیگر چشمم از بازی ترسید و دوباره به بازی خیالپردازانه ی خودم که نشستن در یک گوشه و بافتن خیالات رنگارنگ کودکانه بود ..........و از همان روز به خواندن هر انچه مکتوب بود و به دامنه ی خیالات من وسعت می داد علاقه مند شدم.......از ان جائیکه پول تو جیبی ام کفاف نمی کرد علاوه بر  مجله ی پیک چیز دیگری بخرم اغلب با فاصله مجله ی کیهان بچه ها  تاریخ گذشته را با بهائی اندک 1 یا 2 ریال می خریدم و با ولع ساعتها به خواندن صفحاتش مشغول می شدم........

پ . ن- خانوم مدیر از خانواده ای اصیل و دارای تصدیق ششم ابتدائی بود...........