این روزها در دل آشوبه........اه های سرکش بی انکه بنشینم و روضه گوش کنم ........بی انکه خجالت بکشم  توی دلم با مادر سادات نجوا کردم..........دروغ چرا فریاد زدم.......در خود شکستم.بیصدا........تا کی..این راه پایان ندارد؟..........طاقت من که دارد..........

حاصلش تصویری در ائینه است بی شباهت به من........با حلقه ای سیاه در دور چشم و نگاهی سوزان که هرم اتشش می تواند هر خرمنی را در کسری از ثانیه بسوزاند حتی اگر ..........

1- به دوستم زنگ می زنم...دخترش جواب می دهد.مامان رفته روضه.........خانه ی بغلی........دلم فشرده می شود اما حتی خالی تر از انست که اهی از ان به در اید...........

2-به خواهرم زنگ می زنم.......بعد چند بوق می رود روی پیغامگیر..........از گذاشتن پیغام صرفنظر می کنم...........

1-1-دوستم یادش نمی رود که به من زنگ بزند........می گوید بهت نگفتم بیائی بخاطر پادردت........اما تمام وقت با من بودی!!!!!!!!!فردا سعی کن بیائی!

2-2-خواهرم بر خلاف عادتش که نگاه نکردن به کالر ای دی است به من زنگ می زند.....خواب دیده است مثل همیشه صادق و شفاف.......... دو روز است مجلس روضه می رود ........قبل رفتن در چرت کوتاهی مرا می بیند دوان بسوی مجلس روضه........

و خودش را در پی ام...........فردا بیا.......می گویم قبل تو هم ...........زنگ زد و همین را گفت.........می گوید خودت بهتر می دانی اما انگار دعوت شده ای...........

من فکر می کنم برای گفتن نیاز به هیچ کلامی نیست..........و برای پذیرفته شدن هم محتاج هیچ ادابی...........

انگار باید دفترها را در اب ریخت...........و دوباره نوشت.....با نجوای درون بر ضمیر خالی از............کافیست صدا بزنی ..بیصدا...........بی اشک.............

 

                                               یا زهرا............