ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته ..........

                                       خون یارانت پر ثمر گشته........

دوباره با پیامت شرر  به جانم زدی زهرا........همسر رزمنده.........

هیچوقت دلم نیامد بابت آن روزها پای حساب و کتاب بنشینم اما وقتی برنامه ی مناظره ی دیشب را نگاه کردم با خود گفتم چه راحت است که بعد از فرو نشستن غبار حوادث از گرد راه برسی و راجع به انچه روی داده ......داد سخن بدهی...تازه معنای لتغربلن غربل ..را می توانم درک کنم.........انگار همین دیروز بود که پای تفسیر نهج البلاغه آقای طالقانی می نشستیم....او می گفت و ما با گوش جان کلامش را می نوشیدیم.......اما باید زمان می گذشت تا به باور امروز دست یابیم......واژگونی معانی....غربال شدن زمان  و زمانه.........این ها درسهای بزرگی بود که شاید به زمان نیاز بود تا بدرستی درک شود.......گرچه بعضی از واقعیات جنگ تا ابد در سینه ها بخاطر ملاحظات امنیتی مدفون ماند اما کمی انصاف گاهی می تواند در تحلیل انچه گذشت  وزنه را به نفع جبهه ی حق سنگین کند.........

جنگیدن با دست خالی حتی در مخیله بعضی ها نمی گنجد ........آیا اشتباه کردیم؟ ......وقتی به تاسی از بانوی بزرگ اسلام با ماهی ٧٠٠ تومان قرض از خواهرم روزگار گذراندم و دم برنیاوردم...حتی وقتی حقوق را دم در آوردند قبول نکردم  و گفتم من معامله با خدا را نمی فروشم............بعد ٣ ماه حقوق گرفتیم........آیا اشتباه کردیم؟ وقتی هزینه ی راه را هم از حقوق کسر می کردیم تا شاید بار کمتری بر دوش جنگ بیفتد........وقتی بار ها و بارها زیر سرم می رفتم تا سهم گرسنگی کودکانم کمتر باشد؟........به خدا قسم که راضیم و اگر دوباره جوان شوم باز به همان سیاق خواهم بود.........روزهای آتش و خون........با کودکی در آغوش و جنینی در بطن........

داغ یاران و فرصتی که نبود برای عزاداری در برابر چشمان مضطرب کودکانمان..........غیرت جوان غیوری که قبل از  شهادت  همسر رزمنده را با ساک سنگین خرید دیده بود و اشکریزان بدامان مادرش پناه برده بود  و نالیده بود.........همان غیور مردی که با سهم اندک حقوقش برای بچه هایمان شکلات و گوشت می خرید و شبانه پشت در می گذاشت در حالیکه حسرتش بدلم ماند که یک بار از او قدردانی کنم......اگر داغ دوری را به جان می خریدیم نه از ان جهت که عاشق نبودیم ........ما برای تمام دقائق کوتاهی که در فواصل ماموریتها پیش می آمد با شوقی زائدالوصف به انتظار می نشستیم.........چقدر باورناکردنیست برای کارمندی که با استفاده از همه ی مرخصی هایش باز خسته است خستگی  ناپذیری رزمندگانی که ٨ سال و اندی جبهه ی بدون مرخصی دارند...............و باور ناپذیر تر اینکه مشتاقانه بروی سر و تن خاک الودی آغوش بگشائی که عطر پیکر خسته اش  برایت خواستنی تر از هر عطر کمیاب و مارکی.........

فقط خدا کند که تاب بیاورم و در مهلکه بازار دنیا آن روزهای شرف و خون را به بهائی اندک نفروشم........