بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

                               صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی

گر پیر مناجاتست ور  رند  خراباتی

                           هر کس قلمی رفته ست بر وی به سر انجامی

تابستان 56 از راه رسیده بود و من 16 بهار از سر گذرانده........انگار قلم تقدیر می رفت تا  بار دیگر بر لوح دلم نقشی بیافریند.....2 سال قبل نیز در سفر به مشهد الرضا

روح پریشان و تشنه ام  خسته و ملول به دامان ملکوتیش پناه برده بود و با تحفه ای عظیم  باز آمده بود........به سان خیلی از همسالان با پوششی معمولی به پابوس حضرتش رفتم و با لطف و عنایتش قدم در راه بی برگشت بنهادم..........

مدتها بود که میل شدیدم به مطالعه و نیز تفکر  دنیای مرا از دیگران دور ساخته بود ظاهرا با آنها بودم اما گوئی در حجابی نامرئی در افکار خودم غوطه ور بودم.این حالت شاید گاهی برایم جالب بود اما همسانی ظاهرم مانع درک درست دیگران از این تغییر رو به رشد بود......تفاوت ذهنیاتم سبب ناکامیم در لذات طبیعی می شد.از معاشرتها راضی نبودم و همواره در پیله ی خودم بودم.در دوران راهنمائی دانش آموزی قوی و سر آمد بودم .هنوز کارت های تشویق آن دوران که از مرکز برایم می رسید موجود است.آن وقتها مثل همین روزها سالی چند بار آزمونهائی برای کشف نخبگان برگزار می شد  و من هر بار از ان میادین سربلند بیرون می امدم اما اینها راضیم نمی کرد....یوسف من هنوز در چاه بود.........

دست مهربان امام رضا دلوی گوارا از چاه زمزم هدایت به در آورد

و روح سرگشته و حیرانم سیراب شد..........و از آن هم فر اتر من یوسف گمگشته ام را دریافتم.........

چادر ژرژت گلداری که برای زیارت به سر کرده بودم تا پایان سفر تن پوشم شد.من به شرف حجاب نائل شدم...

        و من آزاد شدم............

بماند که در بازگشت چه ها که نشنیدم اما من سرچشمه را یافته بودم.........

ماه رمضان در پیش بود و من با وجود گرمای هوا مشتاقانه در انتظار ............عصر یکی از روزها زن عموی مادرم به خانه ی ما آمد ( خدا رحمتش کند ) و از مادر م خواست تا مرا چند روزی به خانه ی خودشان که در شهری کوچک بود ببرد فاصله ی انجا تا رشت حدود 1 ساعت می شد تا ان زمان من هیچ شبی را دور از خانه به صبح نرسانده بودم........مادرم با کسب اجازه ی پدرم مرا راهی کرد.در بدو ورود اولین چیزی که نظرم را جلب کرد چادر زنان انجا بود بر خلاف رشت کسی بدون چادر تردد نمی کرد.کمی آسوده شدم اما وقتی قدم به داخل گذاشتم دریافتم که در حریم خانه ها جز شلوار که همواره زیر پیراهن می پوشند موها را نمی پوشانند........من اما روسری را از سر برنداشتم......یادش بخیر یکی از اقوام مادری با نگرانی از من پرسید مگر مو نداری؟........

حدود یک ماه در آنجا ماندم....البته دو یا سه بار با آنها برای سرکشی به رشت آمدم اما هر بار زن عمو با سماجت مرا دنبال خودش می کشاند و می برد.با سادگی ابراز می کرد تو مومنی و برکت برایم آورده ای.....من اشک در چشمانم حلقه می بست اما دلم نمی آمد دلش را بشکنم........دلتنگ خانه و خانواده ام بودم اما انها هم بشدت به من وابسته شده بودند........

اواسط ماه رمضان بود که یک شب مراسم بعد افطار اندکی طولانی شد . در این مراسم زن ها حضور نداشتند یا شاید آنها مرا نمی بردند........اواخر شب پسر عمو که چند سالی از من بزرگتر بود و کمی شیطان از راه رسید.........او با خود اعلامیه و عکس  آقا را آورده بود.تا آن موقع من درک درستی از وقایع پیرامونم نداشتم......ما خانواده ی کوچک و بسته ای بودیم.پدرم  خدا رحمتش کند آدم محتاطی بود.این را الان که در دهه 50 هستم می گویم اما آن موقع مثل همه ی نوجوانان با همه ی عشقی که به او داشتم اما همواره علامت سوالی بزرگ نسبت به وضعیتمان در ذهنم بود گرچه جرات ابراز ان را نداشتم.........

جرقه ی بزرگی در ذهنم زده شد.......پسر عمو با همه ی شجاعتی که در نظرم داشت در نهایت مخفی کاری دور از چشم بزرگترها به من گفت که بعد اسم آقا ما صلوات فرستادیم......

                     خمینی.....

من به خانه برگشتم و اندکی بعد با کمک دخترک همسایه و عمو ی او موفق به شنیدن نوارها ی امام و خواندن اعلامیه های امام  شدم........انگار پرده ها یکی یکی از جلوی چشمم برداشته می شد........سرنوشت هیچ قومی تغییر نمی کند مگر اینکه خودشان آگاهانه در خویشتن خویش تغییر ایجاد کنند.........نسیم بهشتی افکار امام مثل نسیم بهاری روح یخزده ی ایمان مان را شکوفا کرد......ما مثل غنچه های بنفشه از خواب گران برخاستیم.........نیل حادثه در برابر بود..........اما عصای موسی زمان راهی سترگ در دل نیل استبداد به در اورد.........زن و مرد کودک و جوان بدنبال او روان شدیم دیر و زود .افتان و خیزان از دل حوادثی بیشمار  با گذر از چالش هائی نفسگیر به مدد روح قدسیش و خون مطهر شهدا به آن سوی نیل رسیدیم.......هر بار کمر خم کردیم  او چون بنیانی مرصوص بپاخاست........گاه انذار......و بیشتر تبشیر.............هنوز صدای روحنوازش در گوش جان .................عزیزان من شما ید واحده هستید................

واعتصمو بحبل الله و لا تفرقو........................

و خرداد حادثه از راه رسید...........

مرا ببخشید اما بغضی گلوگیر مانع ادامه می شود بگذار این شرنگ تلخ را لختی دیر تر بنوشیم............تا 3 روز دیگر........

                            بدرود

پ . ن - این پست در پی دعوت دختران نتی ام  آسمانه ( پاره پاره ها ) و یاس ( خونه ) به موج وبلاگی دریای عشق  خمینی بزرگ نوشته شد.