چشمانم باز می شود از خوابی شیرین که سنگینی نگاهت انرا از چشمانم ربود.......بالای سرم ایستاده با دستانی به کمر زده و نفسهای مقطع وصورتی کبود  از ......تشویش....سی سال گذشته اما هنوز ان شب از یادم نمی رود....مرا ببخش اقاجان اگر همیشه ساز ناکوکی بودم .دست خودم نبود...دوستت داشتم ...خیلی زیاد اما نمی توانستم به خاطرش از ارمانم بگذرم......ان روز که زیر بار مهریه نرفتم  و جز حلقه ای ساده که به 350 تومان خریدم سخت نبود شنیدن شکستن قلبت...اه که چه بیرحمانه در برابر باورهایت ایستادم تا خودم را ثابت کنم؟! نه می خواستم خطی بکشم برهمه ی  رسومی که زن بودنم را زنجیری می کرد بر دست و پایم وازدواج را معامله ای......نمی توانستم روحم را بفروشم به .........تومان...وحالا کجائی که ببینی دوباره همان رسمهای دست و پاگیر با شدت بیشتری بر سرمان اوار شده....همه ی باورها به قهقرا رفته و ارزش دختران این سرزمین با سکه های زرد ارزیابی می شود....من بر کدام پله ی این پلکان ایستاده ام با صد جلد کتاب دکتر  ......کاش می شد که بر گردی اما اینبار  مهر از لب بر می داشتم و با تو حرف می زدم از ارمانم و احساسم .....شاید مجاب می شدی .....شاید مجاب می شدم؟؟؟؟؟!!!!!