این پست و پست قبلی را بدعوت دخترانم یاس ( خونه ) و آسمانه ( پاره پاره ها ) برای پیوستن به موج وبلاگی دریای بیکران عشق

                       خمینی بزرگ

نوشته ام.

مدتی از پذیرش قطعنامه سپری شده بود اما نبرد در همه ی جبهه ها ادامه داشت.فرزند سومم چهار ماهه بود که خبر بیماری امام را شنیدیم.خنکای بهار جایش را به گرمای شرجی تابستان می داد.

دختر بزرگم بعد از کسالتی چند روزه ناشی از سرخک بر خاسته بود و نوبت به دختر دومم رسیده بود.این بار بیماری با شدتی تمام پیکر ضعیف کودکم را در چنگالش می فشرد.دمای بدنش بالای 40 بود و من بیقرار با زحمت فراوان به او آب عدس می خوراندم.خواهرم زنگ زد و گفت برای سلامتی امام مجلس دعائی برگزار می شود من اما درگیر دخترم بودم با دلی خونبار التماس دعا گفتم.شب 13 خرداد بعد نماز مغرب بدنبال همسرم آمدند و شتابان راهی غرب شدند.ظاهرا تحرکات دشمن در انجا فزونی گرفته بود.صبح 14 خرداد از راه رسید بعادت دیرین صبح زود برخاسته بودم و در حال رسیدگی به بچه ها پیچ رادیو را هم باز گذاشته بودم.........نوای قرآن مترنم بود اما ذهن ناباور من با سرسختی افکار سیاه را پس می راند........ساعت 7 بامداد بود.ارم اخبار بگوش رسید.......آقای حیاتی با صدائی لرزان از بغضی سنگین آغاز کرد:

روح بلند پیشوای مسلمانان خمینی کبیر به ملکوت اعلی پیوست.............

آسیمه سر و فریادزنان لباس پوشیدم........دخترک بیمارم بیحال و خسته به بستر زنجیر شده بود.......با شنیدن صدای ناله ام او هم بی اختیار اشک می ریخت.......بزرگه و کوچیکه را اماده کردم

او اما توان برخاستن نداشت ناگزیر بوسیدمش و خانه را بسمت مصلی نیمه کاره شهر ترک کردم..(دخترکم 6 ساله بود ).......

زن و مرد ........کودک و پیر ...برخی با پای برهنه در خیابان.هراسان.گریان و نالان............گوئی در صور دمیده شده بود...........برسر زنان راهی بودند..........

بعد از گذشت این همه سال باز هر سال که خرداد  به نیمه نزدیک می شود بغضی گلوگیر مهمانم می شود........باید باور کنم که مقتدا و امامم ما را ترک کرده است؟آیا آسمان استغاثه هایمان را نشنید؟

ساعات و روزهای بعد تلخ و گزنده بر ما آوار شد...........

آنقدر بیقرار بودم که بعد چندین ساعت به نوزادم شیر دادم.........بعد آن حادثه بیماری دخترم شدت گرفت.....تب و تشنج......همانطور که چشم به تلویزیون دوخته بود سیل اشکش روان بود.........دختر بزرگم فقط 7 سال داشت..بهت زده با نگاهی محزون دلداریم می داد..............با دلی پردرد فقط از خدا مرگ طلب می کردم اما انگار این عذاب مکرر تنها نصیبم بود...که بمانم و شاهد روزهای خالی بی او باشم .

خدایا مرا و فرزندان مرا از یاران آن خلف عبد و صالحت قرار بده.

                           

                               آمین