از همه ی مهربانانی که در پست قبلی کامنت گذاشتن و تسلیت گفتن ممنونم.من و مریم در سال 57 بدنبال تشکیل اولین انجمن های دانش آموزی در مدارس با هم اشنا شدیم . اما کمی بعدتر گستره ارتباطمان به خانواده ها کشیده شد.با همه ی اختلاف نظرها وتفاوتهای فاحش بین مان دوست و همراه هم بودیم و اگرچه در سالهای جنگ بعلت مهاجرتم بینمان جدائی افتاد اما ما برای دوستی بهانه های زیادی داشتیم.اولین کسانی بودیم که با هم به تهران آمدیم و تحت آموزش نظامی قرار گرفتیم .مادر مریم از محبوب ترین مادران شهدا است و افتخار این را دارم که مرا فرزند خود می داند چرایش بماند ............همسران ما نیز دوسنانی صمیمی و قدیمی هستند.

 و حالا او رفته سبکبار چون قاصدکی سفید بسوی بهشت برین و برادر عزیزش  هم او که سالها پیش زمانی که 19 سال بیشتر نداشت در جبهه ی خیبر بر جای ماند  و داغی همیشگی بر دل ما...........و باز هم جا ماندم...........

چند روزی است کتاب دا را شروع کرده ام ..دوباره یاد آن روزها

زنده می شود.چه کسی باور می کند که ما   در گذر از روزهای  آغازین انقلاب با همه ی شور ونشاط جوانی مان بی درنگ و محاسبه های کاسبکارانه به سوی سرنوشتی پر فراز و نشیب آغوش گشودیم؟ برای رسیدن به آرمان هایمان عزیزترین عزیزانمان را به خاک سرد سپردیم.