برای کاری به مطب متخصص پوست مراجعه کردم .به لطف دکوراتور سالن بطرز زیبا و ساده ای چیده شده بود .تنها چیز نامانوس ال سی دی ای بود که به دیوار نصب شده بود و با تصویر برفکی سکوت را بر هم می زد .قرار بود خال صورت دخترم با لیزر برداشته شود ( البته به گمان من ؟ )قرار ما راس ساعت 11 بود و ما کمی زودتر (20 دقیقه )رسیده بودیم.قبل از ما چند نفری نشسته بودند.دو خانوم روبروی ما نشسته بودند و با هم صحبت می کردند ( البته ما هم بی فیض نمانده بودیم )صحبت راجع به اضافه وزن یکیشان و راهنمائی های دیگری به او بود .دلم می خواست دقائق پر استرس قبل عمل دخترم کمی  در سکوت آرام بنشینم .صدای تلویزیون انگار مانعشان بود چون درست زیر آن نشسته بودند.بحث داغ شده بود خانوم راهنما ظاهرا مدرس یک دانشکده ی پرستاری بود  و خانوم دیگر که جوانتر بود مجبور بودند با صدای بلند صحبت کنند.صدایشان بدجوری روی مغزم رژه می رفت سعی کردم با تمرکز روی تصویر تلویزیون صدایشان را پس بزنم اما تلفیق صدای بلند آنها  با مجری برنامه مرا به یاد شیپورهای جام جهانی انداخته بود نمی شد تمرکز کرد پیش خودم شرمنده بودم چرا اینقدر تحملم کم شده؟ ساعت 11 خانوم دکتر از راه رسید ! فهمیدم زمان انتظارمان خیلی بیشتر خواهد بود و با استیصال به گفتگوی انها گوش سپردم.خوشبختانه خانوم مدرس بعد ربع ساعتی فراخواند ه شد و نطق خانوم جوان نیمه تمام ماند ........ساعت به 12 رسیده بود و از نوبت ما خبری نبود    آرام به میز منشی نزدیک شدم و با اشاره به ساعت زمان دقیق عمل را پرسیدم قبل از پاسخ منشی خانوم مذکور پابرهنه وسط حرفمان پرید  که اگر شما جای من بودید چکار می کردید که از ساعت 8 از شهری دور آمده ام و پسرم در خانه تنهاست و..........من فقط نگاهش کردم.....به این نتیجه رسیدم که برای انجا م کار بانکی ام مطب را ترک کنم وقتی برگشتم کار دخترم شروع شده بود بعد یک ربع بیرون امد ........از دیدن رنگ و رویش وحشت کردم ظاهرا دکتر تشخیص داده بود که به جای لیزر  جراحی شود .طفلکم درد زیادی تحمل کرد .در بازگشت به خانه دخترم به من گفت پرستار گلایه کنان به دکتر گفته بود ..وای سرم رفت !........خانوم دکتر هم در جواب گفته بود اما خیلی با ادب بود!!!!!!!!