جای همه خالی رفته بودیم زیارت......یک سفر دو ساعته هم به یک شهر خراسان داشتیم برای اشنائی با خانواده ای که قراره بچه ها نقطه ی اتصال بین مون بشن ....با همه ی استرسی که دارم اما خوشحالم که یه مرحله جدیدو تجربه می کنم ...هیچ اشکالی نداره اگر گاهی به خودمون فرصت اشتباه هم بدیم..دلم می خواد خارج از بعضی از چار چوب ها بتونیم راحتتر از این مرحله هم عبور کنیم ....هیچ می دونستین که فرهنگها خیلی شبیه هم شدن؟ یا شاید بودن؟ دختر من از غذاهای تند و تیز بر عکس من خوشش نمیاد و یا خیلی منظمه ...نگران بودم که نکنه مسائل کوچکی مثل این به قشنگی رابطه شون لطمه بزنه که خوشبختانه شباهت رفتاری شون خیلی زیاده....دلم برای محرمیت پر می زنه واینکه دیگه مجبور نباشم جلو احساسم رو بگیرم...من الان پسری دارم که هنوز مال مال خودم نشده و مجبورم با احتیاط جلو برم و این کمی سخته....اون درست همونیه که باید باشه و من خوشحالم خیلی زیاد...فقط نگرانم که بعضی از پیشداوریها رو ارتباطمون سایه بندازه....رفتم حرم و از اقا خواستم که کمکم کنه و کمکمون کنه که راهمون رو گم نکنیم و جوونامون به ارامش و اسایش برسن......خدایا یه کاری کن این شهاب به درخشش یک ستاره تو اسمون زندگی ما بدرخشه .....خدایا یه کاری کن که همه ی زوج ها در کنار هم ارام بگیرن.....خدایا یه کاری کن که عشق نورسشون روز بروز قویتر و محکمتر بشه.....دلم می خواد وقتی دیگه نیستم بچه هام به ستون های محکمی تکیه داده باشن.......دلم میخواد که دخترم بتونه همسر همراهی باشه....دلم میخواددرخت زندگیشون شکوفه کنه ....و....هرگز به افت مبتلا نشه.......امین