دو سال پیش بود که در دفتر مدرسه ی ن   برای نخستین بار دیدمش پیرمردی ساده با قامتی بلند و باریک..یک معلم که در هفتاد و اندی هنوز هوای  نفسش را در کلاس و بچه ها می جست......دوقلوها بی آنکه از شباهت عجیبش با پدر بزرگشان اگاه باشند برایم از کلاس او می گفتند و شیطنت هایشان که با این تذکر هم پایان نمی گرفت: خانوم .....حرفتان تمام نشد؟ و انها انقدر در هیجان نوجوانی غرق بودند که نفهمیدند پدر بزرگ مهربانشان رخت سفر پوشیده.......در همایش تیزهوشان به زیبائی هرچه تمام تر اواز خواند بی همراهی تار و تنبک .................

رعنا گل آی رعنا........گل سنبل ای رعنا...........

و حالا بچه ها با شنیدن خبر رفتنش در ماتمی عظیم دست و پا می زنند.........انها اگر هم فرمول های شیمی را درست نفهمیده باشند اما فرمول عاشقی و مهربانی را خوب دریافته اند.......یک ماه پیش بود که برای سرکشی به مدرسه ی ن رفته بودند و  او را نشناخته بودند.اما او بزرگوارانه همان سان که از بزرگانی چون او انتظار می رود به انها سلام داده بود .دختر ها مبهوت از چهره ی جدیدش دقایقی از عطر مهربانیش برخوردار شدند.....و حالا تنها سیلاب اشک شاید بتواند غم و حسرتی را که خیمه زده است بر خوش خیالی جوانانه شان با خود بشوید  و ببرد.......

حالا او هفت روز است که بعد سالها تلاش .......ایستادن  و تکاپو برای شاگرد ها  فرصتی برای اسودگی یافته است زیر سایه ی دو درخت که مهربانانه بستر ابدیش را سایه گستر شده اند تا نماد ی باشند از سایه سار مهربانیش...........