در طول زندگی 49 ساله ام روزهای کمی بیمار بوده ام  اما هر وقت به بستر افتادم تنها دغدغه ام برخاستن و ردیف کارهای به تعویق افتاده بوده انگار قرار بود بعد بهبودی نیروئی جادوئی بیابم و با چند ورد زمین و زمان را زیر و زبر کنم.در میان انبوه کارهای ریز و درشتی که در ذهنم صف کشیده بودند هرگز دقائقی به خودم اختصاص نداشته اند انگار من بودنم را با خدمت به دیگران معنی دار می یافتم.

در سالهای دور هم وقتی دانشگاه ها تعطیل شد و پزشکی برای همیشه به ارزوئی دست نیافتنی بدل شد هرگز تصور نمی کردم ان ذهن پویا و جوان بر ای به خاطر اوردن مطلبی هنگ کند ........وقتی دوستم پیشنهاد واحدهای پیام نور را داد با بادی که در سرم می پیچید و خیال خام شباهتم به پدر که در کهنسالی نیز به وضوح می توانست محفوظاتش را بیان کند در انتظار روزی ماندم که هرگز از راه نرسید .........در کنار علاقه به پزشکی دستی در شعر و نثر داشتم حتی ویراستاری کتاب یکی را انجام دادم اما خودم هرگز جسارت نوشتن را بصورت مستقل نداشتم.مسخره است اما گاهی در متن نوشته هایم ایرادهائی می بینم که از فرط حیرت انگشت به دهن می مانم .انگار قرار نیست مسیر ادم همواره رو به جلو و پیشرفت باشد.مدت هاست که برای شروعی دوباره منتظر فرصتم اما هر بار در گیر و دار  روزمرگی های بی سر انجام فقط در جا می زنم . وقتی زهرا بیاید شاید وقتی برای برنامه ریزی دست بدهد .انگار ادم وقتی به میانسالی نزدیک می شود به همان اندازه که از طول قدش کم می شود از ارتفاع اعتماد به نفسش هم کاسته می شود و نیاز به مشوق دارد .انگار نگاه مهربان یک دوست یک همراه و همدل در میانسالی بیش از هر داروئی می تواند کمک کند تا بشود انچه باید بشود.