دیشب جشن حنابندان پسر خواهرم بود.پسری که با او لذت خاله بودن را مثل میوه ی نوبرانه احساس کردم و حالا سرو قد رعنای من می رود که به بار بنشیند.انقدر هیجانزده و خوشحالم که حتی قادر نیستم همه ی احساسی را که در حال ادراکش هستم به زبان بیاورم .....انقدر زیبا و خواستنی شده بود که مرتب بر جشم بد لعنت می فرستادم.یادم به پدر شهیدی افتاد که می گفت کسی میوه اول زندگیش را از یاد نمی برد و حالا که من خودم اینگونه عاشقم  و مست ....انگار به سماع در امده ام  و شوری در من مرا تا فراسوی اشراق می برد...بیخود و محظوظ اما اندیشناک.....خدایا کاری کن که شادی دیشب تا فرداهای دور پایدار بماند ...خدایا به هر دویشان کمک کن تا در لحظات تلخ و شیرین زندگی یار و همراه هم باشند.....خدایا نسل انها را از پاکان قرار بده............امین