وقتی در  روزهای آغازین بودم با خودم می انگاشتم طول پیوند ما چگونه رقم خواهد خورد؟

شور جوانی و روحیه ی مصمم مان نوید روزهائی خوش در کنار فرزندان و آسودگی روزهای میانسالی بود.اینک اما باید باور کنم که در گذر تند روزگار آنقدر غرق شدیم که سالروز پیوستنمان از یادمان رفت............

نیمه شبی چشمانم را گشودم و پدر را دیدم دست به کمر زده ایستاد ه بر بالای سرم.......

چند روزی به عقدمان مانده بود .از شرم چشمانم را بستم ...یادمان داده بود با کلام نگاه سخن بگوید و چه جانسوز بود پیام نگاهش...........نگرانی برای پرگشودن اولین جوجه اش........

و حالا تلخی را که او در آن روزها چشید بر زبانم احساس می کنم............