دارم با خودم فکر می کنم آیا فردا عید است؟ آیا امروز غروب ماه کرشمه گر نو به دام نظربازان خواهد افتاد؟ وقتی در کلاس اول بودیم یادش بخیر اگر از نوشتن بعضی حروف عاجز می ماندیم معلم مهربان  دستمان را می گرفت تا چرخش قلم را در نگاشتن حروف سخت بیاموزیم......من که هنوز اگر با عجله و تند تند بنویسم باز  ی را نا فرم می نویسم.( البته اینجا به مدد کیبورد  نه) .....٢٩ روز رفته ایم در مکتب خانه ی خدای مهربان تا مشق عشق را تمرین کنیم.......هر سال همین بساط است....اما خوب که نگاه می کنیم می بینیم تا دستمان ول می شود برای نوشتن وا می مانیم............خوشا به حال کسی که در جشن فارغ التحصیلی دلش آرام است.......خوشا به حال کسی که وقتی دستش را ول می کنند نمی لرزد و خطش خراب نمی شود......خوشا به حال کسی که اساسا مشق یادش نمی رود و با تک ماده در صف قبولی جا می شود .......خدا یا نکند  وقتی برای مشق آمدیم مدادمان را در خانه جا گذاشته باشیم و  دست خالی برگردیم.......اصلا  نکند پرونده مان را گذاشته باشند زیر بغلمان و اخراجمان کنند........نه من باور نمی کنم ...تو مهربان تر از آنی .......نگاهم کن  ......من آن دانه ی برنجی هستم که اگرچه هنوز به رنگ زعفران در نیامده ام اما  از عطر زعفران این دیگ بزرگ بهره برده ام .اگر کسی مرا زیر دندانش بگذارد کمی مزه ی زعفران می دهم......نه؟؟؟؟؟؟؟