سلام من به طور ذاتی از دروغ گفتن عاجزم...واین مسئله بارها مرا به بن بست رسانده.....خیلی تلاش کرده ام خصوصا" گاهی ضرورت استعمال ان شدیدا" احساس  میشود اما مثل انست که شما دستی برای گرفتن اشیا نداشته باشید....دروغ اسباب و لوازمی را می طلبد که در من نیست ...دخترم عروس می شود ....پسر خواهرم داماد شده .....اما به خودم که نمی توانم دروغ بگویم من شاد نیستم ......حتی خوشحال هم نیستم .....وقتی فرزندانی از این سرزمین در خون خود غلطیده اند.......وقتی مادری با هزار ارزو و دعا بر لب در جستجوی سهرابش  و در حسرت اغوش شانه های ستبرش با بدن بی جان دلبندش روبرو می شود و داغ گرمای بدنش برای همیشه جگرش را به اتش می کشد.....وقتی خانواده های زیادی در جستجوی نشانه ای از بی نشان های خود در گرمای بیابان های قزوین افتان و خیزان در غرقاب عزا غرق می شوند.......وقتی مادرانی شبهایشان با اشک و اه و حیرانی قرین و به صبح می ر سد در هراس از حیات و ممات فرزند در بند... وقتی زندان ها هویت از دست می دهند و به جای انکه خانه ی مجرمان و پیام اور امنیت و خواب راحت مان باشند ...دهلیزهائی می شوند برای بلعیدن ارامش و امید و امنیت....من شاد نیستم .....لاجرم به دعا پناه می برم.....خدایا تو وعده داده ای که با هر سختی گشایشی است ..خدایا انتظار مان را برای درک فرج  کوتاه گردان ....خدایا تو خود گواه هر انچه باش که بر ما می گذرد ای تنها پناه بی پناهان.....امین