بار سومی است که می نویسم و امیدوارم نپرد...............

کمی بیشتر از دو ساعت پیش بود که آمدی  ......گفتم صبر کن و تو رفتی مثل همه ی ماه های قبل روی پله ی خانه ی روبروئی به انتظار........ومن با تانی با زانوئی که تا نمیشود پله ها را امدم و از حیاط گذشتم تا در را باز کنم به چشمان منتظر و شرمگینت........دستم را بسویت دراز کردم و ایستادیم به گفتگو و دردل...........

از برادر جوانت گفتی که در پی تعطیلی کارخانه ی ف ر ش گ ی ل ا ن سکته کرد و نیمی از قامت مردانه اش فلج......و حالا قلبش در هجوم حمله ی قلبی و از همسر جوان و کودکان بی پناهشان.......دوباره دلم آتش گرفت و غمگنانه برویت لبخند زدم..چه کاری بر می اید از دستم؟؟؟؟؟؟؟؟ناگاه پشت دستم سوخت........غافلگیر شدم از رد داغ ب و س ه ات بر پشت دستم......همیشه شانه ام را به رسم مردمان شرق گیلان نوازش می کردی........من در خیال خودم در تماشای ان درام تلخ بودم که تو ...............هنوز دستم میسوزد.......وای بر من.......چه کردی با من...........من کجای این خاک ایستاده ام و تو کجا...............که لقمه ات را با انها سهم می کنی...........

ایا هنوز خلخال به پای دخترک یهود هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سهم تو.............سهم خیلی ها از ب ی ت ا ل م ا ل  می شود برج.......می شود ماشین مدل بالا..........می شود موسسه ی مالی..........میشود سود در حساب بانکی فلان..........

و کرامت انسانی تو و خیلیها می شود فرش قرمزی برای رسیدن به سالن ترانزیت............. از ما برتران......

آقاجان یعنی این آهها هنوز به آسمان نرسیده؟ که می گفتی بترسید از آهی که ار آسمان به سمتتان برگردد.........

زهرا چه خوشبختی که نیستی تا شاهد این درد های ناتمام باشی.....آنقدر درد بکشی...درد بکشی.............تا.................

       خود   درد بشوی.........

پ.ن- ببخشید نتوانستم این درد را فریاد نزنم.........نتوانستم خودم را سانسور کنم.........نتوانستم بیخیال شوم و ...........

     بی درد.......