مدتها بود که از یک بیماری متداول در زنان رنج می بردم اما دریغ از مراجعه به پزشک و مداوا.......دوقلوها که به دنیا آمدند فقط 33 سال داشتم و بعد روز ها و شب هایم شدند دویدن و دویدن تا برسم به آرامشی که دیگر نبود.......به خانه ی مرتبی که نبود و لحظه ای هر چند کوتاه برای درنگ......اما نبود.......انگار آن زندگی روی درخت سحرآمیز بالا رفته بود و ما این پائین جا مانده بودیم با دو عدد حنجره ای که لا ینقطع فریاد می زدند و تر و خشک می شدند و باز هم فریاد می زدند.بزرگه فقط 13 سال داشت و دومی 12 و وسطی تنها 6 سال......شبها غوغائی بود.......وا که می ماندم می آمدند به کمک........همه جا روشن بود از نور مهتابی.....و دختر ها می شدند پرستار بچه........وقتیکه  باید شاد باشند و بیخیال در نوجوانیشان...........

انگار زندگی در دور تندی افتاده بود یا شاید زمین تند تر می چرخید نمی دانم........دلمان لک زده بود برای یک ساعت خواب بدون سر و صدا.........اما انگار انها از کهکشانی دور امده بودند برای ماموریتی دشوار.........نوبتی می خوابیدند و با هم فریاد می زدند........خستگی ......بیخوابی......استرس و افت فشار..و دخترها با لیوانی اب قند بالای سرم........و من غلطیدم بسوی شیب تند اضافه وزن .......سال 80 وقتی در خیابان همسالانم را می دیدم فرز و چابک و سرخوش و البته خوش فرم ...دلم می خواست که دوباره همانی بشوم که بودم اما نمی شد......

یک روز حین بالا رفتن از پله های ساختمان ق ل م چ ی وقتی به پاگرد اخر رسیدم نفسم برید.......نتوانستم حرف بزنم.......ترسیدم......خیلی زیاد ........ و رفتم سراغ دکتر تغذیه...همو که شهرتش الان به افاق رسیده اما ان موقع تازه شروع کرده بود.......استارت زدم .ماه مهر بود.......و تا عید به وزن ایده ال دکتر رسیدم.....خانه مان از پارک دور بود اما صبح ها بعد رفتن بچه ها می زدم به پارک......مینیسک زانوانم سالها پیش پاره شده بود و نمی توانستم بدوم خیلی ارام راه می رفتم اما ثمر داد........اعتماد بنفسم از بالای درخت امد پائین.........اما این بار بیماری قدعلم کرده بود تا نگذارد .....سال 81 بود و من 41 ساله......رفتم تا زیر تیغ یکی از بهترین های شهر  وداع کنم با   بیماری..کم خونی........اما یک اشتباه ساده ی او مرا یک ماه اسیر بستر کرد..........بهوش که امدم درد هجوم اورد و اتشی که پیکرم را می سوزاند........و من نعره می زدم.......اما دریغ از تشخیص.......بچه ها نگران و مستاصل......با پای خودم رفته بودم و حالا انگار.......لابلای زنجموره های من همسرم فریاد می زد او دارد از دست می رود کاری بکنید...به او گفتند دارد ناز می کند..خنده دار بود من.......و ن ا ز..........داشتم به خانوم کریمی می پیوستم که زده بودند حالبش را پاره کرده بودند و کتمان کردند..........تا......از دست رفت.........و حالا با من ان بازی شروع شده بود.......حتی خواهرم که همیشه پشتیبان من بود از همکارش دفاع می کرد..انگار همه چیز درست بود و من نادرست!!!!!!!اما همسرم همچنان بر سر حرفش بود که 21 سال رفیق راهم بوده .مادر 5 فرزندم و دریغ از ناله ای که بشنود......با انسداد روده مرخصم کردند و امدم به خانه.........یک شب از هجوم وحشیانه ی درد بیطاقت شدم.......قدم زدم ......انگار توی شکمم هیولائی رشد می کرد و من تا مرز انفجار می رفتم......

به دس ت ش و ئ ی پناه بردم  اما دیگر طاقتم طاق شده بود.....دیگر توانی برای فریاد و ناله نبود........سرم را به دیوار کوبیدم.........یادم نیست که چقدر طول کشید تا امدند سراغم......و تن نیمه جان مرا به بیمارستان بردند.......با فشار 5 و عرق سردی که تمام تنم را پوشانده بود........دوباره اتاق عمل اما اینبار  در بیمارستانی دولتی..........

به رختخواب زنجیر شده بودم......شمار روزها به 30 رسیده بود و من همچنان بیحال........یک روز صبح به پارک زدم........می لرزیدم.اما باید تمامش می کردم......لباسم خ و ن ی شد اما اعتنا نکردم.......من یک عمر از بیماری مادرم رنج برده بودم نمی توانستم شاهد رنج بچه هایم باشم......با زانوانی لرزان دویدم........و بالاخره ضعف و بیحالی رفتند و من دوباره......جوان شدم.......

پ.ن1-این ها را نوشتم تا یادم بیاید از کجاها عبور کرده ام و هم بگویم گاهی باید رفت سراغ بقچه های قدیمی تو ی صندوق خانه ها....درشان اورد.بازشان کرد.بی هراس......بی شرم......تا بوی نایشان سرریز نشود به زندگیمان........

پ.ن2- بچه ها مادر ها هم گاه خسته می شوند......خطا می کنند......مهربانی در ذات همه ی ماست و در مادر ها کمی بیشتر.......اما.....ما را کاریزما نکنید لطفا.........فقط بخاطر سالهای رفته مان و بقچه های صندوقچه مان  کمی مراعاتمان را بکنید.......گاهی با ما بیائید سر صندوقچه مان......شاید لابلای پارچه ها  ترمه ای پیدا شود........

پ.ن3-من همیشه از ناله بیزار بوده ام اما دوستی دارم که مخالف من است .او می گوید ناله درد را سبک می کند.......

 پایانی:دلم می خواهد سرم را به دیوار بزنم....... دوباره.....از دست ناله کاری بر نمی آید.......