هوا کمی خنک تر شده و به صرافت پائیز و زمستان افتاده ام ....مثل مورچه ها و شروع کرده ام به جمع اوری اذوقه..........دیروز نوبت بادمجان بود.مقداری را پوست کندم و در نمک خواباندم تا تلخیش گرفته شود و اماده برای غلطیدن در روغن داغ.......بقیه را کباب کردم.وقتی بسته های بادمجان کبابی را جابه جا می کردم به یاد اقاجان افتادم ........تابستان که از راه می رسید خوراک غالبمان میرزاقاسمی بود با سیر فراوان.........من اما دوست نداشتم......البته بروز نمی دادم مثل خیلی از چیزها....مثل همین حالا  که عادتم شده بروز ندهم..........دلم برایت تنگ شده آقاجان........آنقدر که حتی گریه ام نمی اید......و حالا من میرزا قاسمی دوست دارم.......و گوشت و مرغ زیر دندانم مزه نمی دهد.به گمانم مثل تو شاید؟؟؟؟؟؟؟وقتی رفتی نقده بودم.تا بیایم رفته بودی بی خداحافظی.....چرا نمی دانم!!!!اسمان سیاه بود و ابری.......مثل دل دغدارو ماتمزده ی من......می بارید بلکه سبک شود......اما من اشکی برای ریختن نداشتم.......به جایش بهت عظیمی بود انجا وسط قلبم .....یک سیاهچاله بزرگ و بدهیبت........روزهای پایانی سال.....اسفند......مردم در تکاپوی عید و ما رخت عزا به تن.........

دلم برای تو تنگ شده سفید برفی من.............جای خالی تو با هیچ چیز پر نمی شود..هر گلی عطر خودش را دارد.....دلم لک زده برای وقتیکه بیائی و دوباره خانه پرشود از عطر خوش بودنت...دیدنت........برای همین است که زده ام به صحرای کربلا.........دلتنگی تو مرا به صرافت پدربزگت انداخته.همو که ندید ترا........