تلویزیون فیلم های تکرای پخش می کند   از روزهائی که برای من هرگز تکراری نمی شوند.۵ ماه از ١٨ سالگیم گذشته بود و تنها ٢ ماه بود که به خانه ی بخت رفته بودم.شب بود که با همسرم و برادرش برای دیدن فیلم زنده باد الجزائر به سینما ٢٢ بهمن ( سبزه میدان ) رفته بودیم. سانس آخر بود گمانم......وقتی از سینما خارج شدیم همه جا در تاریکی فرو رفته بود سر خوشانه دستم را زیر بغلش زده بودم و خودم را سپرده بودم به عطر امنیتش........قدم زنان تا خانه آمدیم.مادر شوهرم ( خدا رحمتش کند ) مضطرب در انتظارمان نشسته بود............عراق تهران را بمباران کرده..........سر جا خشکمان زد....

هنوز زود بود بفهمیم که چه در انتظارمان است.......جوانی بود و هزار سودای خام در سر......

اما چه زود ابدیده شدیم در کوره جنگ....

پ.ن- از وقتی کتاب دا را خوانده ام دیگر نمی توانم حرفی برای گفتن پیدا کنم.شیر زنی است این سیده ی بزرگوار و خالص.........مثل چشمه ی زمزم.......