دو روز پیش که برایش زنگ زدم صدایش گرفته و لرزان بود....سر ما خورده بود....انقدر گرفتار بودم که نتوانستم بهش سر بزنم...این درد بی پیر زانو امانم را بریده.....کارهای خودم هم نصفه نیمه می ماند......دیروز فرصتی بود تا بروم به بهانه ی تمیز کردن یخچالش.......همینطور که داشتم با سشوار یخها را اب می کردم انگار کوه فاصله ام را نیز  با او.........خیلی وقتها دلم خواسته در اغوشش رها شوم.....به رسم ادب دستانش را ببوسم ...... اما نشد...... نمی شود.....مادر بخاطر گذشته ای که از سر گذرانده هیچوقت اجازه نداد به حریمش نزدیک شویم........من هم بی تقصیر نیستم شاید به خودش رفته باشم ......حالا با هم تنها بودیم..من و او.......سوپ جو بار گذاشته بود......در دیگ را که برداشتم با دیدن گوشت شناور در ان خیالم راحت شد....مدتی است علیرغم دیابت و انمیک بودن در خوردن غذا امساک می کند.عادت هم به توضیح رفتارش ندارد.خواهرها نگرانش هستیم اما او فقط به لبخندی کمرنگ بسنده می کند.....دیروز اما وقتی برایم سفره انداخت و کاسه ای از سوپش  را.......شروع به صحبت کرد......از گذشته ها......از گرسنگی که به سیری نمی کشید......از مادر بزرگش ورنج و فقر ی که بیداد می کرد و کودکی که از خانه ای پر نعمت  تارانده شد به ضرب نامادری به کنج فلاکتی بی امان.......ساعتها در انتظار تکه ای نان.........

اما رنج یتیمی بیشتر ازارش داده تا گرسنگی........حالا او به یاد مادر بزرگ همیشه گرسنه خودش را به جای مسببین اصلی مجازات می کند به بهانه ی گریه های ناتمامی که عاقبت تنها با گریه ی مادر بزرگ ختم می شد.......

یک روز شاید گوشه ای از رنج هایش را بنویسم.

هیچگاه قبل نماز غذا نمی خورد  اما دیروز هوس کرد که در کنار من غذا بخورد.....شب شهادت امام شیعیان بود دلم خواست حالا که توان پر کردن تنهائی فرزندش را ندارم خالی تنهائی مادرم را تنها اندکی پر کرده باشم.....وقتی می امدم پاسی از شب گذشته بود  من اما ....نوری در دلم می تابید........ سبک شده بودم انگار دوباره از طواف بر می گشتم.........

پ.ن١- بزودی مژده ای بزرگ برایتان خواهم داشت...........

پ.ن٢-دیشب  با دیدن عکس آوا و امیر خوابی خوش و شیرین به سراغم امد..........ممنونم بهار جان که  با عطر شادیت  مشام جانمان را می نوازیقلبماچ