شنبه-

چند روز از استراحت دخترم می گذشت...علیرغم هشدارهای جدی من به او نیروی جوانی مانع پذیرش عواقب احتمالی شد.مادر جوان اماده ی خروج از منزل برای کاری بود که...................

افتاب به گرمی می درخشید.من به عادت همیشگی از صبح زود ترتیب کار ها را داده بودم.حتی غذای ناهار ان روز ( باقالی پلو ) حاضر بود. برای خرید عازم بیرون شدم.یک ساعت و اندی رفت و برگشتم طول کشید.تازه چادرم را برداشته بودم و منتظر شهاب تا برای بردن غذا بیاید که زنگ تلفن بصدا در امد.اول شهاب و بعد دخترم با ارامی خبر دادند ......تمام تنم یخ زد........اسیمه سر بعد خواندن نماز  اژانس گرفتم و در پی انها راهی بیمارستان شدم.

وقتی بالای سرش رسیدم هنور اثار شوک در چشمانش موج میزد.شدت خونریزی به حدی بود که حسابی ناامیدش کرده بود از به موقع رسیدن به بیمارستان..........اما شکر خدا به خیر گذشت.

برخلاف هیجان ما برای سرعت بخشیدن به روند درمان همه چیز با سرعتی بسیار بطئی انجام میشد.قبلا تلفنی به من گفته شده بود به محض بستری شدن سونوگرافی بعمل خواهد امد اما ساعتها گذشت و .............عاقبت بعد از گذشت ٩ ساعت انتظار تلخ و جانفرسا صدای قلبش نوید حیات داد.

یکشنبه-

شب را به صبح رساندیم در انتظار دکتر ر .......ساعت ١٠ دکتر امد و دستور استراحت مطلق مطلق داد.در عین حال خاطرنشان کرد که امیدی به ادامه ی حاملگی نیست.......بعد رفتن او دخترم بشدت اشفته شد.........

دوشنبه-

استراحت کماکان برقرار بود.ویزیت ساعت ١١ انجام شد.حال عمومی تحت کنترل شده بود.اجازه پائین امدن از تخت برای سه بار در روز با احتیاط فراوان داده شد.مشکل خاصی که قابل اعتنا باشد رخ نداد.

سه شنبه-

روحیه ی دخترم بعلت حضور در بیمارستان و مشاهده ی صحنه های تلخ بسیار ضعیف شده بود.منتظر ترخیص بودیم که ساعت ۵/١١ دکتر ( ر ) امد.مرا از اتاق بیرون فرستاد. با اینکه از نظر ما همه چیز نسبتا عادی بود.دستور ختم حاملگی را داد.منوط به اینکه دو جراح دیگر نظر او را تائید کنند.بعد رفتن دکتر صدای گریه ی دخترم بلند شد.......پرستاران و مامای بخش دور او جمع شدند.........چرا حالا.....وقتی همه چیز خوب بود و مادر و پدر جوان امیدوارانه  نوای جانبخش فرشته شان را شنیده بودند. اما نشانه ها ظاهرا حاکی از خطر فراوان برای مادر بود........ساعت ١ پزشک دوم امد.با عطوفتی دلنواز که می توان ادامه داد اما با صبوری..........ساعت ٣ پزشک سوم نظری بینابین داد.......ادامه ی حمل تا سقط خودبخودی............

بند انگشتی اما سرسختانه به زندگی چسبیده بود. علیرغم دردهای شدید و تهوع و بیقراری مادرش با خونسردی انگار به انچه میگذشت پوزخند میزد.

تصمیم گیری بسیار سختی بود .......خدماتی ها نااگاهانه با پخش خبرهای ناگوار به تلخی ماجرا دامن میزدند......نظرها متفاوت بود و این بیشتر بر اضطرابمان می افزود.

چهارشنبه-

مصمم شدیم که به خانه برگردیم. تا در ارامش تصمیم بگیریم....دکتر بسختی و کمی هم عصبانی دستور ترخیص داد.از ساعت  ۵/١١ تا ۵/١۵ کار ترخیص بطول انجامید.

از مسیر بیمارستان تا خانه بیش از ٢٠ سرعت گیر را رد کردیم.....

پایمان که به خانه رسید قبل از هرکاری از من خواست هفته ی ٩ را از نی نی سایت برایش بخوانم......خدای من کمکش کن.........

پ-ن.  یک اعتراف صادقانه :با همه ی اخطارها وابراز نگرانیها  انگار نوری در دل من می تابد.نمی توانم حضور پررنگ رحمت الهی را نادیده بگیرم. خوشبختانه اوضاع از وقتی به خانه امده ایم خیلی بهتر از  قبل شده...امروز دومین روز از هفته ی ١٠ است.

عزیزانم  از همه ی شما بخاطر مهربانیهایتان سپاسگزارم و برای تحمل تلخی صفحات اینجا پوزش می خواهم........چه شیرین است تکیه  بر شانه های مهربان دوست......

 دوستتان دارم و از داشتن تان به خود می بالم. قلب