جمعه عصر کاری را بهانه می کنم تا کمی در سکوت دلچسب تنهائی اش بیاسایم.

از دخترک می پرسد که میدانم چه عشق وافری به او دارد که در ۴٠ سالگی نامش را به مامان بزرگی بدل کرد.خیالش که از بابت دردانه اش راحت می شود ناگاه می زند به صحرای کربلا.........می دانستم که قبل من کودکی ۶ ماهه را از دست داده در شکم.......بغض می کند و با نفس های بریده از ان روزها می گوید.من اما این بار گریه ام می گیرد....چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میدانم!!!!!!!!!!وقتی مجروح و دلشکسته ای تنها مرهم زخمهایت دست نوازش مادر است که نبود و سایه ی پایدار  پدر بی واهمه از خشم زن بابا........می گوید بچه ات را بگذار زمین تا خدا بلندش کند.....نه که باور نداشته باشم اما سخت است باور کن..........اما تنها نگاهش می کنم.این نگاه راضی را اسان از دست نمی دهم.می گوید تا حالا از گل نازکتر نگفته ای به من..........می فهمم پس حواسش بوده که گاهی.................انقدر کوله بار روحش پر بود از نامرادیها که دلم نمی امد که بر ان بیافزایم.........اما او به فراست در می یافت و من از زبان خواهرانم می شنیدم حدیث دردهای فروخورده ام را از     زبان مادر برایشان........

وقتی زخمی بر پیکر داری خصوصا وقتی در موضعی عیان........نیازی به واگویه نیست و هر کسی به مقتضای خویش مرهمی میشود ..........اما امان از درد بی پیر روح....افسردگی..........می توانی شرحه شرحه شوی بی انکه کسی دریابد مگر وقتی که خود درد را چشیده باشد.........و یا تو گاهی از پیله ی سکوت درآئی به فغان.........

مادر در تیر ١٣٢٠ چشم وا می کند به دنیا....که شاه قبلی تبعید شده به موریس و پسر  ش بر تخت نشسته .........٢ سالگیش پیوند می خورد به جنگ جهانی و اثار شومش در وطن......پدر بزرگ در پی اشنائی با مادر دخترک جوان و البته گرسنه ای که برای فروختن تشت مسی به بازار امده....در انتهای معامله موفق به خرید خوشبختی مادر بزرگ می شود.مادر بزرگ اما زنی غیور و مغرور از تبار کرد و ابستن نوزادی پسر وقتی از مبارزه دست خالی بر می گردد........تنها و دست خالی خانه و خانمان را به یغمای انها وا می گذارد.زن جوان تازه از راه رسیده مادرم و برادر شیر خوار ه اش را بدست عمه و مادر بزرگ می سپارد........شیرخوار بیگناه از گرسنگی تلف می شود وقتی پدر بزرگ مست از باده ی جوانی و سرمست از..........

وقتی ٧ ساله می شود نامادری به عزم بردنش به خانه با ٢ قواره پارچه ی چیت رنگی نزد عمه می اید.عمه قبول نمی کند اما دخترک که دلش یک خانه از خودش می خواهد بی غم نان........از پی او روان میشود.......بیخبر از روزهای تلخی که در ان خانه در انتظار اوست..

زیبا بود و نورس.......اما از میان خواستگاران پدرم برگزیده می شود که ۴ سال از پدرش بیشتر ورق زده بود دفتر ایام را..........دخترکی ١۵ ساله با مردی ٣۵ ساله.....به این امید که حسرت بی پدری را بشوید از دلش..........اما پدر سودائی دیگر در سر داشت.او یاوری می خواست برای مادر شکسته قامتش در امورات خانه...........

گوئی قرار نبود هیچ قراری ممکن شود برایش.........و مادر پناه برد به تمارض......بیماری مدام که درمان نمیشد حتی در بیمارستان شوروی در خیابان برق قدیم.........کلید این قفل سالها پیش در کشاکش زندگی زیر دست و پا گم شده بود.

در خانه ای پر از نعمت همواره گرسنه بود به جبر نامادری که از شیزوفرنی رنجور بود و نازائی و همه ی خشمش از ناداشته ها را بر سرش خالی می کرد.با رنج کار بی پایان و نا سیری مدام............زخم در گوشه ی معده جا خوش کرده بود......پدر بزرگ خیلی زود فهمید که اول مغبون ماجرا خود اوست......و او می امد و با دست خود لقمه در دهان مادر می گذاشت و به ترکی نازش را می کشید..اما دیر شده بود خیلی دیر...........

روح وقتی نا کام می ما ند از انچه باید....... حریص می شود و عقده ها صورتش را ابله گون می کند.وقتی میشد با لقمه ای سد جوع کرد حالا یک انبان هم ارضایت نمی کند.......

گاهی درد و رنج چیزهائی به ما می اموزد  که شادی و شادمانی هرگز نمی تواند بیاموزد. ( انتونی رابینز - وبلاگ جملات حکیمانه  )

بخاطر همین تجارب گرانبهاست که من سعی می کنم به بچه هایم عشق بورزم تا روحشان سیراب شود و خودم را از مهرورزی به دیگران هیچگاه محروم نمی کنم. من فرصتهای ناب عشق ورزی به همنوعان را مثل یک شکارچی حرفه ای به دام می اندازم.

پ.ن-در بیمارستان در اتاق مجاور دخترکانی را یافتم که یکیشان در انتظار دو نوزاد توام ( دوقلو ) و دیگری در انتظار سقط جنین  ۴ ماهه.. و دخترکی که دوست و مراقب اولی بود و همدم دومی...........تا پاسی از شب به گفتگو گذشت و بذل مهر.........در همان دقائق کوتاه سعی کردیم نسیم مهر روحمان را سرشار کند بی انکه در مرزهای تحمیلی سن...عقیده.........و...........متوقف شویم. حاصلش چه بود؟ امنیتی شیرین در نگاه جوان انها و اسودگی در روح مضطرب من ..........ما به هر انچه تلخی خندیدیم و در ضیافتی تهی از خوردنی و اشامیدنی سیر و سیراب شدیم.

وقتی از انجا بیرون امدم ٢ ساعت از نیمه شب سپری بود..دخترم خوابیده بود به نرمی بوسه ای بدستانش نشاندم............بادی خنک صورتم را می نواخت و من با روحی سبک عازم خانه بودم و خوابی شیرین از پس اضطراب های مدام این روزها........

پ.ن- گاهی لازم است از مسیری گذر کنیم.لاجرم کشانده میشویم به انجا.....و حکایت این روزهای ما هم بیشک عبور از لحظه های جاری است و دل سپردن به زمزمه ی عاشقانه ی هستی که ساری است در دل زمان و مکان..........

 که خدا ی مهربان از رگ گردن نزدیکتر است به ما.....................

                                            مادر..........