برداشت ١-

دوقلوها :

از مدرسه که بر می گردند یکیشان برای حضور در گردهمائی گروه کوهنوردی خواهان غیبت در کلاس عصر شیمی است.صحبت را به بعد ناهار موکول میکنم تا فرصتی باشد برای تفکر  هردویمان.........

٢ ساعت بعد وقتی با موسسه تماس می گیرم و پاسخ می شنوم که کلاس دائر است.به من می گوید باشه کلاسو میرم ( با خودم میگم چه خوب شد که دوباره بحث راه ننداختم در باره ی مزایای غیبت نکردن!!!!!!!!!)

آن دیگری ضمن کشیدن غذا خبر می دهد که عصر برای دیدن دوست ٩ ساله اش که امسال اولین سال جدائی شان است فرصتی فراهم شده در تولد دوستی مشترک........می پرسم گردهمائی گروه را چکار می کنی؟ پاسخ میشنوم که یکساعته بر می گردم  ( به جای اینکه مدیریت زمان را یادآوری کنم و اینکه فاصله ی خانه ی آنها تا منزل ما چقدر است در سکوت اجازه می دهم تا خودش بین دو جا یکی را انتخاب کند )

در نهایت می رسانمش در حالیکه سر راه برای خرید کادو توقفی کوتاه هم داریم.

برداشت ٢:

ساعت ٨:٣٠ شب است و من خسته از پرسه زدن ۵/٢ساعته با ماشین در ترافیک شب جمعه  به خانه می رسم.

اولی رسیده و حالا پشت دستگاه خستگی در می کند.از کلاس راضیست و یک ساعت فوق هم دارد در روزهای آینده!!!!!!!!!( به روی خودم نمی آورم که حتما ضعفی داشته امروز......چون سرش را پائین انداخته یعنی دستها بالا .....تسلیم......... )

دومی ساعت ١٠ با آژانس میرسد.در نگاه اول چیزی دستگیرم نمیشود بار اولیست که بتنهائی به میهمانی رفته بدون همزادش..........اما خیلی زود بقچه ی درد دلش وا میشود:...........گویا مادر دوست ٩ ساله  برای کنترل فرزندش تحت عنوان رساندن در مهمانی حضور داشته و بخاطر افتی که سال گذشته دخترک در پی ماجراهائی داشته...با سردی با دخترم برخورد می کند.*مادر دخترک میزبان اما دم در از او دلجوئی کرده بود.

بچه ها با شوق دیدن هم رفته بودند اما ظاهرا حضور مادر و نگاه ناخرسندش کامشان را تلخ کرده بود.( در سکوت نگاهش می کنم.......اعتراف می کند که با همه ی اینها راضی است..۴ ماه بود همدیگر را ندیده بودند!!!!!!!!!!)

* : سال سوم راهنمائی  ( ٢ سال پیش ) سال خوبی برای دوقلوها نبود....زیرا همین دوست مربوطه بعلت مشکلات و تنشی که در خانه شان بود به دام یک ارتباط خارجی........و دوقلوها در نقش مشاور او ساعتهای درسها را بی حضور ذهنی قابل قبول  و کسب نمرات درخشان!!!!!!!!سپری کرده بودند.زیرا ماجرا به جاهای باریکی کشیده شده بودمثل فرار دخترک در یک ساعت تفریح که با هوشیاری دوقلوها ناکام ماند.اما ختم ماجرا اینجا نبود.من و مادر دخترک ٩ سال بود که بخاطر بچه ها ارتباط دوری داشتیم...با خود فکر کردم شاید تماس من تلنگری بشود تا کمی مراقب دخترک باشند.اما انگار نمی بایست ............شاید باید من هم مثل مدیر مدرسه سگ را گربه فرض می کردم.اما دلم نیامد.............

برداشت ٣:

هر وقت که تنها میشویم از شیطنتهای  گذشته سخن می رانند.........من اما فقط با لبخند و ( حیرت در دل ) می شنوم. وقتی به گذشته فکر می کنم و حالشان را می بینم با خودم می گویم زمانه عوض شده..........شاید بیشتر از ١٨٠.........اما بالاخره باید راهی باشد برای تعا مل با این نسل جدید که حتی بعضی وقتها خواهرانشان را انگشت به دهان می گذارند.......من ۴٩ ساله که جای خود دارم!!!!!!!!!!!!