هفته ی گذشته در جلسه ی انجمن اولیائ و مربیان مدرسه ی دوقلوها  حاضر شدم تا با دبیران انها اشنا شوم.بماند که بخاطر عدم هماهنگی  تنهاموفق به زیارت دبیر زیست شدم و ازمعلمان  انسانی  ٢ خبری نبود.( دوقلوها در دو رشته ی مختلف مشغول شدند . انسانی و تجربی ) .....وقتی رسیدم سخنرانی خانوم مدیر شروع شده بود.ناگفته نماند که طبق عرف این سخنرانیها مطلب تازه ای طرح نشد الا این که............

مادران عزیز غیبت بچه ها را صبح اول وقت اطلاع دهید وگرنه خانوم  م شما را از خواب بیدار خواهند کرد و بعد با لبخند افزودند قابل توجه خانوم های خانه دار!!!!!!!!!!!!!!!

از ان روز تا به حال دارم با خودم کلنجار می روم که ایا میشود اینجا این بحث را مطرح کرد یا نه؟

قبلش باید لطیفه ای عرض کنم خدمتتان: مادر دوستم خدا رحمتش کند زن بسیار دنیادیده و پخته ای بود و بسیار کم حرف..........دوستم تعریف می کرد که گاهی که به دیدنش می رفتم ناگاه رشته ی کلام را می گرفت و با این جمله شروع می کرد : ادم ر ا قسم می دهند که لب باز کند یا به تعبیر ظریفی می گفت پهلویم سوراخ شده ( کنایه از تمام شدن طاقت ) و بعد درددلش را می گفته..........حالا شما خیال کنید که من هم پهلویم سوراخ شده از بس این حرف بر ایم تلخ و گزنده امده.........

اگر بتوانم شرحی از برنامه ی کاری روزانه ام را می نویسم تا خودتان قضاوت کنید که خانه دارها چقدر فرصت استراحت د ارند!!!!!!!!!!!!!!

هر روز صبح بسته به ساعت نماز بیدار می شوم که در این فصل ۵/۵ است.حین گرفتن وضو زیر کتری را هم  روشن می کنم . بعد نماز چای را دم می کنم و قبل بیدار کردن بچه ها که یکیشان ساعت ۶ و دوقلوها ۴۵/۶ باید بیدار شوند.بساط صبحانه را روی میز اشپزخانه می چینم.ساندویچ بچه ها ر ا اماده می کنم.حین این کارها حداقل سه بار مسیر اشپزخانه تا خوابها را طی می کنم تا چرت ۵ دقیقه ای شان طولانی نشودو ترافیک صبحگاهی کمی سبکتر شود.چایشان را می ریزم و دستگاه را روشن می کنم تا بالا بیاید مقدمات ناهار و شام ر ا ا ماده می کنم. وسایل را از فریزر در می اورم.حبوبات را می خیسانم و .............ساعت ١۵/٧ لباس می پوشم و قرصم ر ا می خورم.١٠ دقیقه ایمیل و وبم را چک می کنم .ساعت ٢۵/٧  ماشین را روشن می کنم تا برسانمشان.......سر راه برگشت نان داغ می گیرم تا همسرجان صبحانه میل کنند.

ساعت ٢٠/٨ به خانه بر می گردم چون نه مغازه ها و نه تره بار فروشی هنوز مست خوابند.تا مفاصل داغانم جا بیفتد ظرفها ر ا که تمام اشپزخانه...هال .پذیرائی و اتاق خوابشان را تصرف کرده اند از انتظار در می اورم.جاظرفی ٣ گانه ام که پر می شود و البته درد پا اوج می گیرد لختی پشت دستگاه ریلکس می کنم.اگر سر برج باشد که کارم در امده..........قسط ها..قبض ها......و خرید مایحتاج که حداقل ٢-٣ ساعتم را می گیرد.

تره بار را هفتگی می گیرم از ساغریسازان........اگر دخترها در خانه باشند که برای بردن وسائل به پارکینگ می ایند در غیر اینصورت بخش فاسد شدنی را تا طبقه ی دوم کشان کشان حمل می کنم. حین اماد ه کردن غذا ی ظهر که اغلب ٢ نوع است.زیرا یکی از دوقلوها بسیار بدغذا است.خریدها را  جابه جا می کنم.دلم بشدت ضعف می رود و تشنه هستم .به لیوانی اب بسنده می کنم.تلفن ها را جواب می دهم.سفارش بچه ها که شامل خرید کتاب.........و غیره است را انجام می دهم.البته مدتیست که بخاطر درد زانو هر وقت بیتاب می شوم لختی پشت کیس می نشینم.....( پست های جدید را در این فواصل تکه تکه ذخیره می کنم تا کامل شود ).به انتظار امدنشان دقایق باقیمانده به کار می گذرد که البته تمامی ندارد.بعد ناهار خرد و خاکشیر ساعتی استراحت می کنم.عصر حین شستن ظرفهای ناهار شام هم اماده میشود و البته خریدهای ناتمام........خرد کردن گوشت...بسته بندی وسایل..........    ( در گیلان این فصل غذاها و مواد خاصی برای زمستان ذخیره می شود.مثل باقالی.بادمجان و......... )و چای عصر که قانون لایتغیر خانه ی ماست.........حرفهای جوانانه ی دخترها حین صرف چای و بعد شام.....گاهی ایاب و ذهاب دوقلوها از کلاس.........که البته مدتیست حذفش کرده ام بخاطر درد زانو......شب ها مثل اغلب خانه ها است.......اخر شب مدهوش خودم را به بستر می رسانم.قبلش کارهای بچه ها را چک می کنم .ساعت بیداری.نوع ساندویچ و تذکر ائین نامه ای محدودیت بیداری..........خانه ی ما اغلب تا ساعت ٢ بیدار است.!!!!!!!!!

و دوباره روز از نو.....................و صبح دل انگیزی دیگر.........

به همه ی اینها درخواستهای اطرافیان را هم باید اضافه کنم.پرینت جزوه ی همکلاسیهای بچه ها..............( چون خانه دارم ).سرکشی به مادر ( ایضا ).....انجام کارهای بانکی اقای خانه ( چون ایشان اصولا از بروکراسی بیزارند )........سرکشی به بیماران ( خدای ناکرده )......... و........... و...........

گاهی که به مدارس بچه ها رفته ام با چشم خود دیده ام که ساعات تفریح همه ی کارکنان دقائقی به استراحت و نوشیدن چای و  خوردن ساندویچی هر چند کوچک رفع خستگی می کنند.اما من و خیلی از خانه دارها بدون اینکه دوربینی در خانه ناظر تلاشمان باشد اغلب خود را از هر وقفه ی هرچند کوتاه محروم می کنیم.انقدر مشغله های ریز و درشت دور و بر مان را احاطه می کند که گاه ماهها فرصت یک چک اپ ساده هم دست نمی دهد.سالهاست که رانندگی می کنم اما حتی یک روز را به خود اختصاص نداده ام.همیشه در حال دادن سرویس هستم اگر حین رفتن به جائی کسی را نرسانم قطعا مواخذه میشوم . 

البته زنان شاغلی را می شناسم که در خانه هم مثل یک کدبانو دقیق هستند اما لااقل از فیض مهمانان ناخوانده محرومند که فیضی مدام است در لیست فیوضات خانه داری....

ما کار می کنیم اما شاغل محسوب نمی شویم. مرخصی نداریم.اگر احیانا خدای ناکرده موفق به زیارتی بشویم هفته ها قبل و بعد در حال ساماندهی اش هستیم.موقع خرید  خانوار هم یا در ته لیست هستیم یا حذف شده ایم!!!!!!!!!!!!

پ.ن- بقیه اش بماند  برای وقتی دیگر.........کارهایم صدایم می کنند به رسائی و شیوائی!!!!!!!!!!!!!!!!!!