١-سی سال گذشت.....در یک روز داغ از تابستان ۵٨ سه روز قبل از ماه رمضان در مراسمی در دانشگاه به عقد هم درامدیم. شاید ان روز در هجده سالگی من و بیست و چهار سالگی تو پیش بینی امروز کمی سخت بود و باور ناپذیر....نیت کردیم و در ان روز با دهان روزه به استقبال اینده رفتیم تا فراخنای خوشبختی.....مرغ بریان مامان سهم دوستت شد از اولین غذای مشترک....انقدر غرق افکار خود بودیم که در نیافتم اولین دختر فامیلم در هیئت عروس....چه عروسی که رخت عروسی به بر نکردم...اما انها برایم سنگ تمام گذاشتند..سالن همایش مملو از جمعیت شد و من نشسته بر تک صندلی در پاسخ به اقا بله را گفتم....چادر سرمه ای با گلهای سپید برای من  و شلوار لی با لبه پاره برای تو ....عکس های ان روز هست در البوم......دستان کشیده ی من در کنار کیف پولکیم سوغات اصفهان اشرف برای من ....   و عکاس خبرنگار روزنامه ی بامداد.....                                                   ٢-تو عازم سفری و انقدر سرت شلوغ که رمز مرا نمی گشائی که برای یاداوری ادا می شود...سال خمس ماست ......ومن  در می یابم که فراموش شده ام.....هنوز به پایان خیلی مانده.....دلم می خواست یک شاخه گل هدیه ام باشد نه وجهی که خودپرداز به من بدهد....اما این غرور لعنتی و این بغضی که در گلوست و فاصله ای که......نمی گذارد و ...نمی توانم بگویم.....                                                                     ٣- در خانه خواهرم نشسته ایم  به خوردن اش ترش که پشت پای تازه داماد پخته شده تا سر پوشی باشد برای هراسهای یک مادر از اغازی دیگر در زندگی پسر....صدا درهم می پیچد و من و دخترک ساکت نتایج دادگاه را گوش می دهیم...خواهرم با سخنرانی غرائی در حال خطابه است و نسخه در پی نسخه است که پیچیده می شود ...من نگاه می کنم ( عادت دارم که در اعتراض سکوت کنم) ..... با اب و تاب صحنه ها را برای من تشریح می کند...من احساس می کنم که روی تخت تشریح هستم و دل و روده ام با بیستوری از هم دریده می شود....نمی خواهم برنجد لاجرم اش را فرو می دهم...بخشی از.عکسها و فیلم عروسی گویا بر اثر ویروس  پاک شده....با خود واگویه می کنم باید بروم ( در دلم برای وداع با مسافرم) و تلخ نگاه می شوم و می مانم...                     ۴- با دخترک تنهائیم در ماشین...می گوید مامان ...می گویم خاطرت جمع من ارزوئی جز خوشبختی تو ندارم..می گوید خاله؟؟؟!!!! می گویم من همیشه ناکوک بوده ام ...نگران نباش ...( در دلم می گویم هر طور می خواهی عروسی کن اما خدا کند که بعد از سیصد سال هنوز در متن احساس همسرت باشی)...با قیافه ی خودت یا با میکاپ مروارید...چه کسی چاله های ذهن مان را پر خواهد کرد؟؟؟چشمان مان برای دیدن با چه مدادی گشاده می شود؟؟؟