پنجشنبه ٢٧ آبان ساعت ٣٠/٨   صبح فرصتی دست داد تا بعد مدتها به تازه آباد بروم.از در دوم وارد شدم همانجا که ١٣ نیلوفر نوجوان در پی سهل انگاری به کام آتشی جانسوز فرو غلطیدند و داغی سوزان را تا همیشه مهمان دل داغدیده ی مادرانشان کردند.۵ سال است که این ورودی مقدمه ی ورود من به آنجا شده است...با او شروع می کنم که یکباره از آسمان تنهائی اش به دامنم غلطید و شد پسرم و من هم مادرش.......پرنده پر نمی زند و من بی هراس از پچ پچه ها گریه را سر می دهم تا .....آرام بگیرم....لختی با او سخن می گویم و بعد عمه از ان سوتر صدایم می کند.بیاد غریبی و تنهائی اش می افتم و دامن ابترش........از کنار درختان سایه گستر بر مزارش به سوی آقاجان می روم.......چقدر همه جا غریب و دور از ذهن است؟؟؟؟؟انگار گمش کرده ام!!!!نشانه ها را برچیده اند...بغضی تلخ گلویم را می فشارد..کمی صبر میکنم تا به خودم بیایم......آری انجاست پدرم که زیر پای خواهر بزرگش به خوابی ابدی رفته و خلاص شده از هر چه تنگی نفس.سرفه های پی درپی ......یک روز سرد اسفند ....انقدر دست از دنیا شسته بود که منتظر من و خواهرم نماند تا از نقده برگردیم..... و شد همسایه ی خواهر بزرگتر به فاصله ی ١٠ روز....شاید سختش بود در برابر دختر عزیزدردانه اش که نوزادی در اغوش داشت جان سپارد.هوا سرد بود و باران بی امان می بارید...مه ای رقیق حائلمان بود و من و او غریق حسرتی بزرگ به ان خاک برامده نگاه می کردیم که آقاجان را از ما گرفته بود.......خواهرم ضجه می زد اما دریغ از پاسخی که بشنود.........من ماتم برده بود..قوی ترین.......عزیزترین مرد زندگیم رفته بود.......انگار زمین زیر  پاهایم سست و لرزان شده بود....انگار گسلی بد هیبت دهان واکرده بود برای بلعیدن همه ی امنیت و دلخوشی مان.....هیچوقت بعد ان روز به هیچ داغدیده ای نگفته ام دیگر بس است.برویم....و چه .و چه........انها نمی دانستند که ذهن ناباور من نیاز به زمان دارد تا به باور تلخ تنهائی برسد.تا بتواند بغض کند....گریه کند......تا سبک شود..........اینگونه شد که من هنوز اندوهم را به تمامی نگریسته ام.......این دمل نارسیده هر بار سر باز میکند و......می خوانمش که برای دخترک و کنجدش امان بگیرد حالا که در وادی امان است ......بسوی مزار شهدا می روم.......محمد را صدا می زنم....پیدایم می کند!!!!!!!حالا سیدجعفر.....و بعد سعید........و اردشیر.........آی همه ی شمایان.......که امروز مرا از گمگشتگی بدر اوردید.با شمایم ای همه  تجلی .......برایمان دعا کنید.......پیدایمان کنید تا در عفن مرداب روزمرگی در نغلطیم........بخدا سخت است پایداری  و صبر در برابر..........بگذارید دهان فرو بندم......سعید جان کجائی که ببینی تاراج غیرت و حیا را......ای اسطوره ی حیا.....بچه ها کجائید که ببینید چه بر ما می رود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می شود عزت لگد کوب همنوع را دید و نشکست......آهای آقا سعید......با شمایم که با حقوق ناچیزتان اذوقه در خانه ی شهدا و رزمنده ها می اوردید و قبل از اینکه در باز شود می گریختید تا نظاره گر شرم نگاهمان نباشید......اینجا در قصابی ها مادرانی با ابرو دست تکدی دراز می کنند برای...........یک دانه قلم گوساله.......وای برمن...وای بر ما........چه بد عاقبت شدیم ما......انبوهی گرسنه ی دردمند در برابر اندکی مرفه بی درد شکمباره ی حریص.........

پ.ن- مرا ببخشید اگر دردنامه ام کامتان را تلخ کرد که ناگزیر بودم.......