جایتان خالی سه شنبه شب رفتم عروسی دختر دوستممژه....قرار بود دوستان ۵٨ را بعد سالها دوباره گرد هم ببینم.......زودتر از بقیه رسیدم .با لذتی  وافر قدو بالایش را در رخت سپید به نظاره نشستم .......بچه ها چه زود بزرگ می شوند......کم کمک از راه رسیدند.دخترکان دیروز که گذر زمان ردش را بر چهره شان جا گذاشته بود بیش و کم.....نشستیم گرد میزی گرد به رسم قدیم و چشم دوختیم به انتظار ...هر بار برخاستیم و دست فشردیم و اغوش گشودیم و یک صندلی از میز کناری به گردمان افزودیم......جای بعضیها خالی بود اما جای یکی خالی تر..........همو که شمع وجودش روزی محور جوش و خروش جوانانه مان بود و با عشقی ستودنی و با متانتی نجیبانه راهنمایمان بود در روزهای اغازین انقلاب............یادش به خیر خانوم کریمی...زنی بزرگ و غیور از خطه ی گیلان........

گفتیم...خندیدیم........و فراموش کردیم برای ساعاتی کوتاه .هر انچه را که بر گروه مان گذشته بود.........مهم این بود که دوباره گرد هم بودیم.ما دوباره ١٨ ساله شده بودیممژه