زیر شلاق درد نفس کم می اورم اما طاقت نه...به عشق بچه ها......به عشق مادری طاقت می اورم......درد می رود و می اید....سیلاب درد که می رود خاطرات یکی یکی در سرم قطار می شوند............دراز کشیده ام از سر ناچاری رو به تلویزیون بلکه تماشایش اندکی از حواسم را پرت کند از دردو ناتوانی که بیزام از او.........

١١ آذر........سالروز میرزای بزرگ........اسطوره ی همیشه ی گیلان........

چند روزی به عروسی مانده.....روزی چند بار با شوقی کودکانه در ان جعبه ی کوچک را می گشایم و با لذتی وافر تماشایش می کنم.........از تصور ان دور انگشتان ظریفم غرق لذتی شیرین می شوم اما باید صبر کنم.........تا موعدش برسد.......می رسد...... و می رویم بسوی سلیمانداراب........نزد میرزای بزرگ.......تا شاهد میثاقمان باشد.......

شب است و تاریکی .....ساعت از ١٠ هم گذشته......با هراس در کنارش قدم بر می دارم......گاه چادرم به علفهای خاردار گیر می کند و گاه پای اراده ام........اما کله شق تر از انم که بروز دهم......می نشینیم در دو سوی مزارش که چند ماهی است به سنگ مزین شده.......تیرماه ۵٨........دستم را با دستان بزرگش می گیرد.نفسم به شماره می افتد...خدایا کمکم کن تاب بیاورم..........میرزا بدادم می رسد .گرچه نتوانست به داد دائی پدرم برسد که امده بود به رشت تا اذوقه ببرد اما تیر اجل مجالش نداد و جان سپرد مقابل چشمان شرربار خواهر.( مادر بزرگ )........و می نشیند حلقه ی طلای سفید بر دستانم با ٧ نگین سفید ریز......

پ.ن-  برای ثبت در تاریخ می نویسم : قیمت حلقه ی ازدواج من ٣۵٠ تومان بود و مال همسرم ۴٠٠ تومان........