روز جمعه است و باز دومی برای رفتن به تهران اماده میشود.پشت دستگاه نشسته ام و با لذتی غیر قابل وصف به مکالمات او و سومی گوش می دهم.کمی سرم را می چرخانم..می بینمش با چه دقتی وسائل خواهرش را در چمدان جاگذاری می کند .خدایا اگر همین حالا هم بروم هیچ دغدغه ای ندارم.......بزرگترین لذت زندگی یک مادر اینست که بچه ها با هم و در کنار هم و برای هم باشند.انگار شانه ام سبک می شود وقتی می بینم که برای هم وقت می گذارند.با هم بگو بخند می کنند.....همدیگر را نصیحت می کنند و به موقع هوای هم را دارند. سرخوشانه برای کنجد نقشه می کشند. چرا زودتر بیماریم را بروز ندادم؟ چرا مادرها بزرگ شدن بچه ها را دیر باور می کنند؟ یا شاید من اینطوریم؟......راستی امروز اولین روز از هفته ی 18 کنجد ماست.شاید از معدود مادر بزرگهای عضو نی نی سایت باشم.البته من برای تصور رشد او نیازی به این حرفها ندارم.5 تا از این نمونه ها در بطن خودم رشد کرده اند هر کدام به نحوی.......روبرویم در حالت نیمه نشسته دراز کشیده.بدقت زوایای صورتش را بررسی می کنم ارامشی مادرانه زینتش داده .بارامی دستش را روی شکمش می گذارد و حرکات کودکش را پی می گیرد.وقتی ضربه ای را احساس می کند با سرخوشی نفسش را ول می کند.من همه را از نظر می گذرانم......برایم از او می گوید..می گویم حالا هنوز در اغوشش نگرفته ای.بگذار بیاید و عطر خوشش بپیچد در مشام جانت..انوقت می فهمی چه دردانه ایست.....فرزند..........خدا را از ته دل سپاس می گویم برای همه ی انچه نصیبم کرده و هر انچه به حکمتش دریغ.........هنوز جنسیتش را نمی دانیم اما به رسم مسلمانی یا فاطمه است یا محمد و شاید علی............تا این اسما متبرک حافظش باشند .

داروها و فیزیوتراپی تمام شده اند و درد دوباره نیشش را فرو می کند .شاید به تهران بروم.

دیشب در خواب می بینم که دزدها با نردبان وارد خانه مان می شوند بیکباره بر خلاف عادت شروع به فریاد می کنم و در خواست کمک می کنم........کاری که هیچگاه عادت به ان نداشته ام......بیدار می شوم نیمه شب است و دردی نفس گیر امانم را بریده.لابد در خواب به خود پیچیده ام!!!!!اه چه حس خوبیست امنیت حتی اگر درد تو را بپیچاند.....