۶ روز از زمستان ۶٠ گذشته بود و من بیتاب تولد تو ایستاده بر استان مادری.......از اغاز نیمه شب خر و پف پدر بزرگت ( خدا رحمتش کند ) شد بهانه ی ظاهری بیخوابی و بیقراریم...ساعات به کندی لخ لخ پاهای لاجون پیرزنی بر روی زمین یخزده اهسته جلو می رفت.همه در خواب بودند و من بیخبر از این بیخوابی کلافه بودم....با طلوع خورشید نشانه ها ظاهر شدند.....به خاله بزرگی زنگ زدم...نگاه نگران عمه ات و مامانی را نمی فهمیدم.من می رفتم تا دوباره متولد شوم .....من در ٢٠ سالگی ام انگار سالها در اشتیاق ان بودم که کودکی بخواندم.......مامان..........و حالا رسیده بودم به ان نقطه ی اغاز..سرخوش بودم؟ اری........درد ها از نیمه ی روز شدت گرفتند......می امدند و می رفتند......من اما بر خلاف گفته ی ماما انقدر ذوق زده بودم که نفسم بند نمی امد.......راه می رفتم و منتظر تا نفسم بند بیاید ......مامان بزرگی و مامانی حریفم نمی شدند برای رفتن به بیمارستان.........چه می دانستم  که چه در انتظار من است؟؟؟؟چه می دانستم چه اتشی روشن است در پیکرشان......جوان بودم و خام و به اقتضای خامی فقط خودم را می دیدم با قدرتی شگرف برای زادن و زاده شدن.............ساعت ٧ غروب بود که راهی بیمارستان شدیم.من بودم و خاله و مامانی و پدرت که بعد از رساندنم باید به جلسه ای در مازندران می رفت........ساعت ١١/١۵ شب ۶ دیماه تو زاده شدی و من نیز............بماند که تا ساعت ٢/۵ زیر دست دکتر ک که به یاری ان خانوم امده بود مانده بودم......صبحگاه ٧ دی راهی خانه شدم.......تو شدی دختر مادر و من شدم............مامان...........ما هر دو زاده شدیم.........

پ.ن- امروز ٢٩ زمستان را مادرم و از بهار اینده می شوم..............مامانی!!!!!!!