سلام مادر  شما بهم گفتین بهتر برم ژیش یه مشاور پس شما هم منو رد میکنین خب دیگهنباید براتون مزاحمت ایجاد کنم و خب شما مامان خوبی هستین برای فرزنداتون خوشحالم موفق باشین تو زندگی خدانگهدارت

**************************************************************

از وقتی( چهارشنبه : ساعت ٨/۴٧ ) کامنتت رو خوندم حس بسیار بدی دارم.خیلی با خودم کلنجار رفتم که ایا باید جوابتو بدم یا نه؟ می نویسم حتی اگه دیگه اینجا رو نخونی تا خودمو سبک کنم.

از وقتی که یادم میاد همیشه دلم می خواست دیگران رو از خودم راضی نگه دارم تحمل غم و ناراحتی دیگران رو نداشتم و ندارم پدرمو خیلی دوست داشتم خیلی ........یادمه کلاس پنجم ما مصادف شد با تغییر نظام آموزشی و همزمان که ابتدائی از ۶ پایه به ۵ پایه تقلیل پیدا کرد.دروس ریاضی هم دچار تغییراتی اساسی شد. یک شب پدرم اومد بالا سرم تا تکلیفمو کنترل کنه....     ( آقاجان به خط ما خیلی اهمیت می داد چون خودش خط زیبائی داشت )  خدا رحمتش کنه...... در حال انجام تقسیم بودم  ( تقسیم گسترده )......گفت : غلطه پاکش کن......بی تامل پاکش کردم  و از همون راهی که گفت  یعنی روش قدیم حلش کردم.......فکرشو بکنین تعداد زیادی تمرین رو از نو نوشتم.

از طرف دیگه از خانوم معلممون هم حساب می بردم بعنوان شاگرد اول کلاس همیشه رضایتش رو د اشتم......منتظر موندم تا اقاجان خوابید.اونوقت همه رو پاک کردم و از سر به روش جدید حلش کردم.حتی الان هم که دارم اینا رو می نویسم ته ته دلم خیلی راحت و راضیم که رو حرف پدرم حرف نزدم.....البته جز در مورد ازدواجم{#emotions_dlg.e47}..........

فرزند خوب.....خواهر خوب......دوست خوب.....همسر خوب........مادرخوب......      عروس خوب...جاری خوب......وشنونده ی خوب..............این اخری دیگه به قول امروزیا دیگه اخرش بود...یکبار بعلت خونریزی معده رفتم پیش خانوم دکتر چکوسری.....بعد معاینه و حین نوشتن نسخه نزدیک یه ربع باهام حرف زد و من در سکوت نگاش کردم......یهو به خودش اومد ...گفت: اصلا چرا اینا رو به تو میگم؟ بعد خودش جوابشو داد که یه حسی تو صورتته که ادم دلش میخواد باهات حرف بزنه!!!!!!!تا اون موقع خودم نمیدونستم چرا همه هی دلشون میخواد باهام حرف بزنند.

این روند راضی کردن و راضی نگه داشتن دیگران تا سالها ادامه داشت .بعضی وقتا و شاید خیلی وقتا کلی انرزی ازم گرفت و نمیدونم چقدر تونستم همه رو راضی نگه دارم.البته واضحه که هیچوقت نمیشه همه رو راضی نگه داشت با اینهمه تنوع درخواست.........یکبار داستانی راجع به شهید در راه خر خوندم .......کسی برای تصاحب خر یک نفر در میدان جهاد جنگیده بود و حضرت رسول ( صلوات خدا بر او و خاندان پاکش باد ) عمل اونو ضایع دونسته بود.......اما گاهی از اوقات یه تلنگر کافیه تا ادم از خواب غفلت بیاد بیرون............من هم از اون تلنگر بی نصیب  نموندم.......البته گاهی دوباره به عادت سابق بر می گردم و دوباره با زحمت راهمو صاف می کنم.

با خودم نشستم دیدم خب پس من این وسط کجای داستانم؟ اصلا منی هستم؟ چیزی ازم مونده؟.......البته همه ی اون کا را رو برای خدا می کردم اون موقع تو جهان بینی ام اینطور تعریفش کرده بودم که رضای خالق وابسته به رضای خلقه........اما یه چیزو بد متوجه شده بودم که من هم خلق خدا هستم............

وقتی وبلاگ زدم هدفمو از نوشتن در اینجا تو پروفایلم گفتم.......کم کم بچه هائی اومدن تو این خونه و دلمو با شور جوونیشون گرم کردن..کمکم کردن تا این نسل رو بهتر بشناسم....تعاملم با بچه هام جهت بهتری پیدا کرد....با بعضیا همدلی کردم....از ته دل دوستشون داشتم .......مثل بچه هام دوستشون دارم اما همونطور که برای بچه هام دل میسوزونم برای اونام دل میسوزونم....من عاشق همه ی عالمم....اینو از ته ته دلم میگم.........اما عشقم جهت داره......دلم میخواد همه بیان تو مدار حق.....بیفتن تو جاده ی اصلی.....بشن همونی که باید......تا بی نصیب نمونن.اما با زور مخالفم.باید دلا جهت دار بشه به سمت عشق.......محبت بی بدیل.........اما هر چیز سر جای خودش.....اگه کسی گرسنه باشه میتونه با خوندن وبلاگ سیر بشه؟؟؟؟؟ابدا.شاید گشنگی یادش بره اما خطرش همینجاست یهو پشت سیستم ضعف میکنه!!!!!!!پس ارتباط با دیگران باید روی مدار درست و منطقی باشه.ما میتونیم با هم مشورت کنیم تا راهو پیدا کنیم اما اخر اخرش عمل کننده خودمونیم......باور کنید من راجع به بچه های خودمم همینطورم..اونقدر عاشقشونم که گاهی دردمو ازشون پنهون می کنم اما گاهی بهشون فرصت میدم تا خودشونو تو عرصه ی شکست محک بزنن.....چون کی گفته من تا اخر دنیا هستم.......دلبستگی خیلی خوبه اما وابستگی مثل زنجیره.ادما رو سنگین می کنه......من خودم زخمی این زنجیرم باور کنین......اما الان دوست دارم از تجربه ام بهره بگیرم و هم خودم و هم دیگران رو متوجه عواقب وابستگی بکنم.

بعضی وقتا بعضی از بچه های اینجا بهم وابسته شدن و فکر کردن من میتونم مثل یه مادر براشون کارهائی بکنم اما من دلم نیومد این خیانتو بهشون بکنم.....سعی کردم کمکشون کنم تا ارتباطات ضعیفشون با دنیای واقعی ترمیم بشه...تا بتونن با والدین حقیقی خودشون ارتباط حسنه داشته باشن.....گاهی هم متوجه شدم که متاسفانه دنیای مجازی مثل یه قرص اعصاب شده برای بعضیا......من نمیتونم خودمو بزنم به اون راه و با تعریفای غلط اجازه بدم وضع از اینی هم که هست بدتر بشه.......به سهم خودم و البته به زعم خودم چون ادعائی ندارم که من فقط درست میگم اما باید خرابیا اباد بشن.یکیش این پل های رابطه است که بخاطر سهل انگاری ماها در حال فروپاشیه.........بقول امروزیا فیس تو فیس باشیم با دیگران........باور کنین همه ی مادرا با پتانسیل عشق عظیمی که تو سینه دارن میتونن خیلی کارا بکنن.فقط اگه جوونا به اصل قضیه نه رنگ و لعاب مثلا نوشتاری مثل منی فکر کنن که خدای نخواسته من اله هستم و..........نه بچه ها اینارو از سر صدق و صفا میگم..........اگه دختر من هم یه وقتائی نیاز به مشاور داشته باشه خودم براش وقت می گیرم.این اصلا برچسب زدن نیست.......پیچیدگی زندگی امروز باعث شده بعضی از مسائل تخصصی بشه.یکیش اینه که همه ی ما تو انتخاب گاهی دچار تردید میشیم.......چون خیلی از فطرتمون دور شدیم این نظر منه البته.......چرا مراجعه به دندون پزشک عار نیست اما مراجعه به مشاور وقتی روحمون درد ناکه عاره؟؟؟؟؟؟؟اصلا کی کامله؟؟؟؟؟؟اگه حرفی زدم که باعث شده کسی فکر کنه من ادعائی دارم همینجا ازش خواهش می کنم ...........

             منو ببخش...........

                   من همتونو دوست دارم.........

                      اما........................

         منو ببخش اگه هنوز دوست دارم...........

                 منو ببخش...................