اواخر تابستان بود .دخترم در تهران منتظرم بود قرار بود با اتوبوس بروم اما روز اخر به اصرار همسرم قرار شد با پرواز ان روز بروم.برایم غنیمتی بود 3 ساعتی که از طول سفر کم می شد.وقت برگشت دختری جوان مضطرب با دستهایش محکم دسته ی صندلی را می فشرد.سعی کردم ارامش کنم.لختی با ارام بودنم و لختی با کلمات دلگرم کننده......من هم مزه ی اضطراب را چشیده ام حالا در جائی دیگر و علتی دیگر......... بنابراین دیدن  نیمرخ منقبضش و زمزمه هائی که با خود داشت و گاه ناگاه اوج می گرفت منقلبم می کرد........سفر به خیری تمام شد و من راضی و خوشحال وارد فرودگاه رشت شدم.خیلی جالب بود که دخترک با چهر ه ای مصمم در حال تحویل جامدانهایش بود.

دارم فکر می کنم که ان شب که پرواز ارومیه  با مشکل مواجه شد .چند نفرشان با هراس به استقبال مرگ رفتند؟؟؟؟؟؟چند نفرشان سرخوشانه به امید نجات خیال بافتند؟؟؟اصلا فرصتی دست داد تا دمی به انچه قرار بود نازل شود بیاندیشند؟؟؟؟؟؟من تجربه ی مرگ را بصورت کوتاه و برگشت پذیر داشته ام......سرمائی از سرانگشتان اغاز میشود و خون در رگها یخ می بندد......لباس بر تنت سنگین می شود..فشار روی سینه.......البته تجربه ی من حتما فرق داشته اما غرضم اینست که وقتی از شکاف هواپیما به میان انبوهی سفید و سرد  پرتاب می شوی کدام سردتر است؟؟؟؟ برفی که پیکرت را پوشانده یا نفس سرد مرگ که گرمای زندگیت را منجمد می کند؟؟؟؟؟؟؟؟

چه کسی میزان داغ دیدگی را با عدد و امار می تواند بسنجد؟؟؟؟؟؟؟قطعا کسی که دلش به اتش داغی نسوخته باشد......اصلا مگر فرقی هم می کند که چند نفر رفته اند..ان جا زیر برفها چشمان اشکباری دنبال نشانه هائی هستند تا باورشان شود............حق دارید که اشک ها را نبینید من در سرمای ارومیه بوده ام باور کنید به دمی اشکتان روی صورتتان یخ می زند.......اما اتش دل داغداران با هیچ برودتی خاموش نمی شود.............

اگر دوباره جرات این را داشته باشم که بر ان عقاب های نا مطمئن سوار شوم بیشک دوباره انقدر مطمئن کسی را ارام نخواهم کرد!!!!!!!!!!!